جلسه 17

نفسی علی زفراتها محبوسة / یا لیتها خرجت مع الزفرات

تفسیر
نویسنده : fingsh - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢
 

سلام

تفسیر آیات ۴٩-۵۴:http://up.iranblog.ir/4/1260766867.docx

تفسیر آیات ٧٢-٧٧:http://up.iranblog.ir/4/1260783916.docx

در ضمن می تونید برای دسترسی به تمام فایل های تفاسیر به قسمت صفحات هم مراجعه کنید(الان دیگه تکمیل شده)


تفسیر آیات 72 تا 77 سوره بقره:

در آخرین آیه مورد بحث به مساله قساوت و سنگدلى بنى اسرائیل پرداخته مى‏گوید بعد از این ماجراها و دیدن این گونه آیات و معجزات و عدم تسلیم در برابر آنها دلهاى شما سخت شد همچون سنگ یا سختتر" (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً). چرا که" پاره‏اى از سنگها مى‏شکافد و از آن نهرها جارى مى‏شود" (وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ). یا لا اقل" بعضى از آنها شکاف مى‏خورد و قطرات آب از آن تراوش مى‏نماید" (وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ). و گاه" پاره‏اى از آنها (از فراز کوه) از خوف خدا فرو مى‏افتد" (وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ). اما دلهاى شما از این سنگها نیز سخت‏تر است، نه چشمه عواطف و علمى از آن مى‏جوشد و نه قطرات محبتى از آن تراوش مى‏کند، و نه هرگز از خوف خدا مى‏طپد. و در آخرین جمله مى‏فرماید:" خداوند از آنچه انجام مى‏دهید غافل نیست" (وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ). و این تهدیدى است سربسته براى این جمعیت بنى اسرائیل و تمام کسانى که خط آنها را ادامه مى‏دهند.

نکته‏ها:

1- پرسشهاى فراوان و بیجا

بدون شک" سؤال" کلید حل مشکلات و بر طرف ساختن جهل و نادانى است، اما مانند هر چیز اگر از حد و معیار خود تجاوز کند، و یا بى‏مورد انجام گیرد دلیل انحراف و موجب زیان است، همانگونه که نمونه‏اش را در این داستان مشاهده کردیم. بنى اسرائیل مامور بودند گاوى را ذبح کنند، بدون شک اگر قید و شرط خاصى مى‏داشت تاخیر بیان از وقت حاجت ممکن نبود، و خداوند حکیم در همان لحظه که به آنها امر کرد بیان مى‏فرمود، بنا بر این وظیفه آنها در این زمینه قید و شرطى نداشته، و لذا" بقره" به صورت" نکره" در اینجا ذکر شده است. ولى آنها بى اعتنا به این اصل مسلم، شروع به سؤالات گوناگون کردند، شاید براى اینکه مى‏خواستند حقیقت، لوث گردد و قاتل معلوم نشود، و این اختلاف هم چنان میان بنى اسرائیل ادامه یابد، جمله فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ نیز اشاره به همین معنى است، مى‏گوید: آنها گاو را ذبح کردند ولى نمى‏خواستند این کار انجام گیرد!. از ذیل آیه 72 همین داستان نیز استفاده مى‏شود که لا اقل گروهى از آنها قاتل را مى‏شناختند، و از اصل جریان مطلع بودند، و شاید این قتل بر طبق توطئه قبلى میان آنها صورت گرفته بود اما کتمان مى‏کردند، زیرا در ذیل همین آیه مى‏خوانیم: وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ:" خداوند آنچه را شما پنهان مى‏دارید آشکار و بر ملا مى‏سازد". از این گذشته افراد لجوج و خود خواه غالبا پر حرف و پر سؤالند، و در برابر هر چیز بهانه‏جویى مى‏کنند. قرائن نشان مى‏دهد که اصولا آنها نه معرفت کاملى نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت به موقعیت موسى ع، لذا بعد از همه این سؤالها گفتند الان جئت بالحق:" حالا حق را بیان کردى"! گویى هر چه قبل از آن بوده باطل بوده است!. به هر حال، هر قدر آنها سؤال کردند خداوند هم تکلیف آنها را سخت‏تر کرد، چرا که چنین افراد، مستحق چنان مجازاتى هستند، لذا در روایات مى‏خوانیم  که در هر مورد خداوند سکوت کرده، پرسش و سؤال نکنید که حکمتى داشته و لذا در روایتى از امام على بن موسى الرضا ع چنین آمده اگر آنها در همان آغاز، هر ماده گاوى انتخاب کرده و سر بریده بودند کافى بود، و لکن شدوا فشدد اللَّه علیهم:" آنها سختگیرى کردند خداوند هم بر آنها سخت گرفت" «1».

2- اینهمه اوصاف براى چه بود؟

همانگونه که گفتیم تکلیف بنى اسرائیل در آغاز، مطلق و بى قید و شرط بود، اما سختگیرى و سرپیچى آنها از انجام وظیفه، حکم آنها را دگرگون ساخت و سخت‏تر شد «2». با این حال اوصاف و قیودى که بعدا براى این گاو ذکر شده ممکن است اشاره به یک حقیقت اجتماعى در زندگى انسانها بوده باشد: قرآن گویا مى‏خواهد این نکته را بیان کند که گاوى که باید نقش احیا کننده داشته باشد، ذلول یعنى تسلیم بدون قید و شرط، و باربر و اسیر و زیر دست نباشد، همچنین نباید رنگهاى مختلف در اندام آن به چشم بخورد بلکه باید یک رنگ و خالص باشد. به طریق اولى کسانى هم که در نقش رهبرى و احیاء کردن اجتماع ظاهر مى‏شوند و مى‏خواهند قلبها و افکار مرده را احیا کنند، باید رام دیگران نگردند، مال و ثروت فقر و غنى، قدرت و نیروى زورمندان، در هدف آنها اثر نگذارد، کسى جز خدا در دل آنها جاى نداشته باشد، تنها تسلیم حق و پایبند دین باشند، هیچگونه رنگى در وجودشان جز رنگ خدایى یافت نشود، و این افراد هستند  (2) این داستان نشان مى‏دهد که هم نسخ حکم قبل از عمل بر طبق مصالحى جایز است و هم در آئین موسى نسخ وجود داشته، و نیز نشان مى‏دهد که گاهى تکلیف‏شان جنبه کیفر و مجازات دارد، اینها مباحثى است که در جاى خود مطرح شده است. که مى‏توانند بدون اضطراب و تشویش به کارهاى مردم رسیدگى کرده، مشکلات را حل نموده، و آنها را احیاء کنند. ولى دلى که متمایل به دنیا و رام دنیا است، و این رنگ وى را معیوب ساخته، چنین کسى نمى‏تواند با این عیب و نقصى که در خود دارد قلوب مرده را زنده سازد و نقش احیا کننده داشته باشد.

3- انگیزه قتل چه بود؟

آن چنان که از تواریخ و تفاسیر استفاده مى‏شود انگیزه قتل در ماجراى بنى اسرائیل را مال و یا مساله ازدواج دانسته‏اند. بعضى از مفسران معتقدند یکى از ثروتمندان بنى اسرائیل که ثروتى فراوان داشت و وارثى جز پسر عموى خویش نداشت، عمر طولانى کرد، پسر عمو هر چه انتظار کشید عموى پیرش از دنیا برود و اموال او را از طریق ارث تصاحب کند، ممکن نشد، لذا تصمیم گرفت او را از پاى در آورد. بالاخره پنهانى او را کشت و جسدش را در میان جاده افکند، سپس بناى ناله و فریاد را گذاشت و به محضر موسى ع شکایت آورد که عموى مرا کشته‏اند! بعضى دیگر از مفسران گفته‏اند که انگیزه قتل این بوده است که قاتل عموى خویش تقاضاى ازدواج با دخترش را نمود به او پاسخ رد داده شد و دختر را با جوانى از پاکان و نیکان بنى اسرائیل همسر ساختند، پسر عموى شکست‏خورده دست به کشتن پدر دختر زد، سپس شکایت به موسى ع کرد که عمویم کشته شده قاتلش را پیدا کنید! به هر حال ممکن است در این آیه اشاره به این حقیقت نیز باشد که سرچشمه مفاسد، قتلها و جنایات غالبا دو موضوع است:" ثروت" و" بى‏بندوباریهاى جنسى".

4- نکات آموزنده این داستان‏

این داستان عجیب، علاوه بر اینکه دلیل بر قدرت بى پایان پروردگار بر همه چیز است، دلیلى بر مساله معاد نیز مى‏باشد، و لذا در آیه 73 خواندیم کَذلِکَ یُحْیِ اللَّهُ الْمَوْتى‏ که اشاره به مساله معاد است، وَ یُرِیکُمْ آیاتِهِ‏ که اشاره به قدرت و عظمت پروردگار مى‏باشد. از این گذشته نشان مى‏دهد که اگر خداوند بر گروهى غضب مى‏کند بى دلیل نیست، بنى اسرائیل در تعبیراتى که در این داستان در برابر موسى ع داشتند، نهایت جسارت را نسبت به او و حتى خلاف ادب نسبت به ساحت قدس خداوند نمودند. در آغاز گفتند: آیا تو ما را مسخره مى‏کنى؟ و به این ترتیب پیامبر بزرگ خدا را متهم به سخریه نمودند. در چند مورد مى‏گویند از خدایت بخواه ... مگر خداى موسى با خداى آنها فرق داشت؟ با اینکه موسى صریحا گفته بود خدا به شما دستور مى‏دهد. در یک مورد مى‏گویند اگر پاسخ این سؤال را بگویى ما هدایت مى‏شویم که مفهومش آنست که بیان قاصر تو موجب گمراهى است و در پایان کار مى‏گویند: حالا حق را آوردى! این تعبیرات همه دلیل بر جهل و نادانى و خود خواهى و لجاجت آنها مى‏باشد. از این گذشته این داستان به ما درس مى‏دهد که سخت‏گیر نباشیم تا خدا بر ما سخت نگیرد به علاوه انتخاب گاو براى کشتن شاید براى این بوده که بقایاى فکر گوساله‏پرستى و بت پرستى را از مغز آنها بیرون براند.

نیکى به پدر

مفسران در اینجا یادآور مى‏شوند که این گاو در آن محیط منحصر به فرد بوده است و بنى اسرائیل آن را به قیمت بسیار گزافى خریدند. مى‏گویند صاحب این گاو مرد نیکوکارى بود و نسبت به پدر خویش احترام فراوان قائل مى‏شد، در یکى از روزها که پدرش در خواب بود معامله پر سودى براى او پیش آمد، ولى او به خاطر اینکه پدرش ناراحت نشود، حاضر نشد وى را بیدار سازد و کلید صندوق را از او بگیرد، در نتیجه از معامله صرفنظر کرد. و به قول بعضى از مفسران" فروشنده حاضر مى‏شود آن جنس را به هفتاد هزار بفروشد به این شرط که نقد بپردازد، و پرداختن پول نقد منوط به این بوده است که پدر را بیدار کند و کلید صندوقها را از او بگیرد، ولى جوان مزبور حاضر مى‏گردد که به هشتاد هزار بخرد ولى پول را پس از بیدارى پدر بپردازد! بالاخره معامله انجام نشد. خداوند به جبران این گذشت جوان معامله پرسود بالا را براى او فراهم مى‏سازد. بعضى از مفسران نیز مى‏گویند: پدر پس از بیدار شدن از ماجرا آگاه مى‏شود و گاو مزبور را به پاداش این عمل به پسر خود مى‏بخشد که سر انجام آن سود فراوان را براى او به بار مى‏آورد.  پیامبر اسلام در این مورد مى‏فرماید: انظروا الى البر ما بلغ باهله: " نیکى را بنگرید که با نیکو کار چه مى‏کند؟!"

 [سوره البقرة (2): آیات 75 تا 77]

شان نزول: بعضى از مفسران در شان نزول دو آیه اخیر از امام باقر ع چنین نقل کرده‏اند: " گروهى از یهود که دشمنى با حق نداشتند هنگامى که مسلمانان را ملاقات  مى‏کردند از آنچه در تورات پیرامون صفات پیامبر اسلام ص آمده بود به آنها خبر مى‏دادند، بزرگان یهود از این امر آگاه شدند و آنها را از این کار نهى کردند، و گفتند شما صفات محمد ص را که در تورات آمده براى آنها بازگو نکنید تا در پیشگاه خدا دلیلى بر ضد شما نداشته باشند، آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت" «1».

تفسیر: انتظار بیجا!

در این آیات چنان که ملاحظه مى‏کنید قرآن، ماجراى بنى اسرائیل را رها کرده، روى سخن را به مسلمانان نموده و نتیجه گیرى آموزنده‏اى مى‏کند، مى‏گوید:" شما چگونه انتظار دارید که این قوم به دستورات آئین شما ایمان بیاورند، با اینکه گروهى از آنان سخنان خدا را مى‏شنیدند و پس از فهم و درک آن را تحریف مى‏کردند، در حالى که علم و اطلاع داشتند"؟! (أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ). بنا بر این اگر مى‏بینید آنها تسلیم بیانات زنده قرآن و اعجاز پیامبر اسلام ص نمى‏شوند نگران نباشید، اینها فرزندان همان کسانى هستند که به عنوان برگزیدگان قوم همراه موسى به کوه طور رفتند و سخنان خدا را شنیدند و دستورهاى او را درک کردند، و به هنگام بازگشت، آن را تحریف نمودند. از جمله" وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ ..." چنین استفاده مى‏شود که همه آنها تحریف‏گر نبودند بلکه این تنها کار گروهى بوده که شاید اکثریت را تشکیل مى‏دادند. در" اسباب النزول" آمده است که گروهى از یهود هنگامى که از طور باز گشتند به مردم گفتند:" ما شنیدیم که خداوند به موسى دستور داد فرمانهاى مرا در آنجا که مى‏توانید انجام دهید، و آنجا که نمى‏توانید ترک کنید"! و این نخستین تحریف بود.  به هر حال در ابتداى ظهور پیامبر اسلام انتظار مى‏رفت که قوم یهود پیش از دیگران با نداى اسلام لبیک گویند چرا که آنها اهل کتاب بودند (بخلاف مشرکان) بعلاوه صفات پیامبر اسلام ص را نیز در کتابهاى خود خوانده بودند ولى قرآن مى‏گوید: با سابقه بدى که آنها دارند انتظار شما مورد ندارد، چرا که گاهى صفات و روحیات انحرافى یک جمعیت، سبب مى‏شود که با تمام نزدیکى به حق از آن دور گردند. آیه بعد پرده از روى حقیقت تلخ دیگرى پیرامون این جمعیت حیله‏گر و منافق بر مى‏دارد و مى‏گوید:" پاکدلان آنها هنگامى که مؤمنان را ملاقات مى‏کنند اظهار ایمان مى‏نمایند" (و صفات پیامبر را که در کتبشان آمده است خبر مى‏دهند) (وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا). " اما در پنهانى و خلوت، جمعى از آنها مى‏گویند: چرا مطالبى را که خداوند در تورات براى شما بیان کرده به مسلمانان مى‏گوئید"؟ (وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ). " تا در قیامت در پیشگاه خدا بر ضد شما به آن استدلال کنند، آیا نمى‏فهمید"؟  (لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَ). این احتمال در تفسیر آیه نیز وجود دارد که آغاز آیه از منافقان یهود سخن مى‏گوید که در حضور مسلمانان دم از ایمان مى‏زدند، و در غیاب انکار مى‏کردند و حتى پاکدلان یهود را نیز مورد سرزنش قرار مى‏دادند که چرا اسرار کتب   مقدس را در اختیار مسلمانان قرار داده‏اید؟  به هر حال این تاییدى است بر آنچه در آیه قبل بود که شما از جمعیتى که چنین روحیات بر آنها حاکم است چندان انتظار ایمان نداشته باشید. جمله" فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ" ممکن است به معنى حکم و فرمان الهى باشد که در اختیار بنى اسرائیل قرار داشت، و ممکن است اشاره به گشودن درهاى اسرار الهى و خبرهاى آینده مربوط به شریعت جدید به روى آنان باشد. قابل توجه اینکه از این آیه به خوبى استفاده مى‏شود که ایمان این گروه منافق در باره خدا آن قدر ضعیف بود که او را همچون انسانهاى عادى مى‏پنداشتند و تصور مى‏کردند اگر حقیقتى را از مسلمانان کتمان کنند از خدا نیز مکتوم خواهد ماند! لذا آیه بعد با صراحت مى‏گوید:" آیا اینها نمى‏دانند که خداوند از اسرار درون و برونشان آگاه است" (أَ وَ لا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ).

روایات در مورد آیه 74

انس بن مالک گفت: مردى خدمت پیغمبر- صلّى اللَّه علیه و آله- آمد عرض کرد یا رسول اللَّه به شما شکایت مى‏کنم قساوت قلب خود را. حضرت دو چیز براى رفع قساوت قلب او بیان کرد. فرمود: در قبرستان حضور پیدا کن و از اهل قبور اطلاع حاصل کن. و عبرت بگیر از روز قیامت و نشر مردم و نامه‏هاى اعمال آنان.

اسماعیل بن ابى زیاد مى‏گوید: امام صادق (ع) از پدرش نقل مى‏کند که فرمود: خداوند به موسى (ع) وحى کرد که به خاطر افزونى مال خرسند مباش و در هیچ حالتى یاد مرا فراموش مکن، زیرا که افزونى مال گناهان را از یاد مى‏برد و فراموش کردن من قلب را با قساوت مى‏کند.

سکونى از امام صادق (ع) و او از پدرانش، از على (ع) نقل مى‏کند که پیامبر خدا (ص) فرمود: از نشانه‏هاى شقاوت، خشکى چشم و قساوت قلب و شدّت حرص در طلب روزى و اصرار بر گناه است.

انس بن محمد ابو مالک از پدرش و او از امام صادق (ع) و او از پدرش و جدش از على (ع) نقل مى‏کند که پیامبر خدا (ص) فرمود: یا على چهار خصلت از شقاوت است: خشکى چشم و قساوت قلب و آرزوى دور و دوست داشتن جاودانگى در دنیا.

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عِیسَى رَفَعَهُ قَالَ فِیمَا نَاجَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ مُوسَى ع یَا مُوسَى لَا تُطَوِّلْ فِی الدُّنْیَا أَمَلَکَ فَیَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ الْقَاسِی الْقَلْبِ مِنِّی بَعِیدٌ

على بن عیسى در حدیثى مرفوع روایت کند که فرمود: در آنچه خداى عز و جل با موسى علیه السّلام مناجات کرد این بود که: اى موسى در دنیا آرزوى خود را دراز مکن که دلت سخت، و سخت دل از من دور است.

شرح‏

- مجلسى علیه الرحمة گوید: درازاى آرزو اینست که انسان مرگ را فراموش کند و دور پندارد، و گمان کند که عمرش دراز باشد، یا آرزوهاى بسیارى که جز در طول عمر بدست نیاید، و این مایه سخت دلى است، یعنى نترسیدن و نداشتن هراس از ترسناکیها، و نپذیرفتن پندهاى سودمند، چنان که یاد مرگ دل انسان را نرم و هنگام تذکر خدا و مرگ ترسناک کند.

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ دُبَیْسٍ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِذَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَبْدَ فِی أَصْلِ الْخِلْقَةِ کَافِراً لَمْ یَمُتْ حَتَّى یُحَبِّبَ اللَّهُ إِلَیْهِ الشَّرَّ فَیَقْرُبَ مِنْهُ فَابْتَلَاهُ بِالْکِبْرِ وَ الْجَبَرِیَّةِ فَقَسَا قَلْبُهُ وَ سَاءَ خُلُقُهُ وَ غَلُظَ وَجْهُهُ وَ ظَهَرَ فُحْشُهُ وَ قَلَّ حَیَاؤُهُ وَ کَشَفَ اللَّهُ سِتْرَهُ وَ رَکِبَ الْمَحَارِمَ فَلَمْ یَنْزِعْ عَنْهَا ثُمَّ رَکِبَ مَعَاصِیَ اللَّهِ وَ أَبْغَضَ طَاعَتَهُ وَ وَثَبَ عَلَى النَّاسِ لَا یَشْبَعُ مِنَ الْخُصُومَاتِ فَاسْأَلُوا اللَّهَ الْعَافِیَةَ وَ اطْلُبُوهَا مِنْهُ‏

حضرت صادق علیه السّلام فرمود: چون خداوند بنده را در سرشت کافر بیافریند آن بنده نمیرد تا بدى را دوست او گرداند، پس بدان نزدیک شود، و در نتیجه به کبر و زورگوئى (یا هرزگى) او را گرفتار کند، پس دلش سخت شود، و خلقش ناپسند گردد، و رویش سخت، و پستیش آشکار، و شرمش کم شود، و خداوند پرده‏اش را بدرد، و بحرامها (ى خداوند) در افتد و از آنها جدا نگردد، سپس بنافرمانیهاى خدا دچار شود و فرمانبرداریش را بد دارد، و به مردمان به پرد، و از ستیزه سیر نشود، از خداوند عافیت بخواهید و دوام آن را بجوئید.

 

 

 

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع لَمَّتَانِ لَمَّةٌ مِنَ الشَّیْطَانِ وَ لَمَّةٌ مِنَ الْمَلَکِ فَلَمَّةُ الْمَلَکِ الرِّقَّةُ وَ الْفَهْمُ وَ لَمَّةُ الشَّیْطَانِ السَّهْوُ وَ الْقَسْوَة

امام صادق علیه السّلام فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده: (مردم را) دو خاطره است، خاطره از شیطان و خاطره از فرشته، خاطره فرشته: رقت (یعنى نرمى دل) و فهم است و خاطره شیطان: فراموشى و سخت دلى است.

توضیح‏

«لمه» آن چیزیست که بدل نزدیک شود و خطور کند که بخاطره ترجمه شد، مجلسى (ره) گوید: مقصود از رقت و فهم که خاطره فرشته است نتیجه آن دو و یا نشانه آنها است و حمل بر مجاز گردد، زیرا خاطره که فرشته در دل اندازد نیکى و تصدیق بحق است، و نتیجه آن رقت دل و صفا و میل آن بنیکى است، و همچنین خاطره شیطان انداختن وسوسه‏ها و شک و میل بشهوات در دل است، و نتیجه آن فراموش کردن حق و غفلت از خدا و سنگدلى است.

عبد العظیم بن عبد اللَّه حسنى از امام نهم روایت کرده است که از گفته پدرانش حدیث کرده که امیر المؤمنین (ع) فرمود براى قائم ما غیبتى است که مدتش طولانى است گویا من شیعه را مى بینم که در غیبتش چون چهارپایان جولان میزنند و چراگاه میجویند و بدست نمى‏آورند هلا هر کدامشان بر دین خود ثابت بماند و براى طول غیبت امام دلش دچار قساوت نشود او در روز قیامت در درجه من با من است سپس فرمود براستى قائم ما چون قیام کند براى کسى در گردن او بیعتى نباشد و از این جهت است که ولادتش پنهان و شخص او غائب است‏

قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَظِیمِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ لِلْقَائِمِ مِنَّا غَیْبَةٌ أَمَدُهَا طَوِیلٌ کَأَنِّی بِالشِّیعَةِ یَجُولُونَ جَوَلَانَ النَّعَمِ فِی غَیْبَتِهِ یَطْلُبُونَ الْمَرْعَى فَلَا یَجِدُونَهُ أَلَا فَمَنْ ثَبَتَ مِنْهُمْ عَلَى دِینِهِ وَ لَمْ یَقْسُ قَلْبُهُ لِطُولِ أَمَدِ غَیْبَةِ إِمَامِهِ فَهُوَ مَعِی فِی دَرَجَتِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ ثُمَّ قَالَ ع إِنَّ الْقَائِمَ مِنَّا إِذَا قَامَ لَمْ یَکُنْ لِأَحَدٍ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ فَلِذَلِکَ تَخْفَى وِلَادَتُهُ وَ یَغِیبُ شَخْصُه‏