بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین واللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
موضوع بحث امروز، این مبحث است که آیا وظیفه هر مسلمانی، منهای هر مذهبی- هر کس ایمان به دو کلمه دارد: یکی خدا ، یکی رسول خدا- آیا وظیفه او روز عزای فاطمه زهرا چیست؛ آن هم فقط به مقتضای کتاب الله و سنت رسول الله، آن هم سنتی که مورد اتفاق جمیع مذاهب اسلام است؛ بر این اساس هر مسلمانی باید روز عزای او چه بکند و چه انجام دهد، منتها با فقه حدیث، آن هم فقهی که بر اساس دقیق ترین برهان و منطق باشد، بدون هیچ تعصبی و تحکمی. اگر فرصت شد بعد. بالخصوص وظیفه شیعه چیست؟ آن بحثی است خاص و این بحثی است عام.
اولاً: متن حدیث، ثانیاً: فقه حدیث به قدر ما تیسّر. مورد نظر هم در درجه اول، طبقه عالمه و علما و محققین دین اسلام است. مورد نظر این طبقه با این اساس. شروع مطلب از یک روایت است و آن روایت این است... چون بحث، علمی است نه خطابی، باید متن هر کلمه ای با دقت ملاحظه بشود.
الرافعى، عن بدل بن المحبّر، عن عبد السلام بن عجلان، عن أبی یزید المدنى، عن ابی هریرة قال: قال رسول الله: أول شخص یدخل الجنة فاطمة.
امّا سند: بدل، کسی است که رَوی عنه البخاری. ابو حاتم بیانش این است: صدوق. ابو زرعه شهادتش این است: ثقة.
عن عبد السلام بن عجلان. ابو حاتم که قولش سند است در رجال جمیع مذاهب، تعبیرش این است: یکتب حدیثه.
عن أبی یزید المدنى. یحیی بن معین که از ائمه رجال است، تعبیرش این است: ثقة.
عن ابی هریرة الدوسی الیمانی، تعبیر این است: کان من اوعیة العلم. بخاری تعبیرش از او و غیر بخاری این است که رُوات از او که در همه کتب سنن و صحاح منتشر است، هشتصد نفر اند. شافعی تعبیرش این است: احفظ من روی الحدیث فی دهره. این سند حدیث.
امّا متن حدیث، قال رسول الله: أول شخص یدخل الجنة فاطمة. در اینجاست که کمّل مبهوت می شوند. روزی که "وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ"، در همچو روزی که "بَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ"، در همچو روزی که "وَلِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا"، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا عیسی ابن مریم همه عقب، یک زن جلو، کیست؟ و معنی این جمله چیست؟ آن آدمی که "وَعَلَّمَ آَدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا"، آن نوحی که سوره نوح را بخوان و بفهم کیست! آن ابراهیمی که "وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ"، آن ابراهیمی که "وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا"، او مؤخر، فاطمه مقدم، یعنی چه؟ آن موسی ابن عمرانی که "وَنَادَیْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَقَرَّبْنَاهُ نَجِیًّا"،"وَکَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى تَکْلِیمًا"، او مؤخر، زهرا مقدم؛ آن هم در روزی که "وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ" ولیس حاکما الا الله، در همچو روزی. آن عیسی ابن مریم که و"کَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیَم"، آن عیسی ابن مریم که "قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آَتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا"، کلمة الله،روح الله، او باید عقب، فاطمه جلو، یعنی چه؟ چرا؟ سرّش چیست؟ آن روز حاکم، متن حق است، سرّش این است: اکمل، افضل، اشرف، اول کیست؟ خاتم، او باید اول من یدخل الجنه باشد! خواست بگوید، به دنیا بفهماند که آن کس که اول داخل بهشت می شود منم، منتها در قالب زهرا. وجه این مطلب در کجاست؟ برهان است نه خطابه! دلیل این مطلب این است:
بخاری در کتاب بدء خلق، بخاری در کتاب نکاح، مسلم در باب فضل فاطمه، صحیح ترمذی، سنن بیهقی، مسند احمد حنبل، در همه صحاح، - حجت قاطعه این است- أول من یدخل الجنة فاطمة، برهانش اینجاست، همه صحاح، همه مسانید، همه سنن، همه ناطق به این حدیث است؛ نه تنها صحاح و سنن و مسانید، تفاسیر: فخر رازی در دو جا، شرح داستان غوغاست، نتیجه این است. دو تعبیر است: یک تعبیر این است، تعبیری که در کتاب بدء الخلق است : فاطمة بضعة منی، بعد تفریعش مهم است: فمن اغضبها اغضبنی. امّا در کتاب نکاح: فاطمة بضعة منی یریبنی ما ارابها و یؤذینی ما آذاها. فرق این دو تعبیر چیست؟ یک اشاره بس است:
سهیلی کیست؟ کسی است که تمام اعلام عامه در مقابل عظمت علم او، در کتاب و سنت و فقه خاضع اند، او یک فتوا دارد. اینهاست که کمر هر مخالفی را می شکند و هر کس مؤمن به خدا و رسول است باید سر بسپارد، اهل هر مذهبی است. سهیلی فتوا می دهد، می گوید: هر کس به فاطمه زهرا ناسزا بگوید، کافر است. بعد دلیلی که آورده است، این است: حجت من این است که پیغمبر خدا، آن کسی که "وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى،إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى"، نه گفته اوست، گفته خدا است؛ فاطمة بضعة منی فمن اغضبها فقد اغضبنی، پس ساب فاطمه کافر است ویقتل. آنچه محیر العقول است، این است که حافظ ابو نعیم بعد که حدیث را نقل می کند، تعبیرش این است: هذا حدیث متفق علیه؛ آن وقت حدیثی که متفق علیه است چیست؟ فاطمة بضعة منی. حالا جای برهان است:
از نظر علمی هر فقیهی، هر متبحری، برایش مسلّم است که تنزیل، همه آثار منزّل علیه را منتقل می کند به منزّل. کسانی که فهمیده اند قواعد علمی را، اثر تنزیل این است. وقتی گفت: الطواف بالبیت صلات، می شود آن وجود تنزیلی این. اثر وجود تنزیلی چیست؟ ترتیب جمیع آثار. فخر رازی! تو که دو جا طرح کردی آیا به این نکته رسیدی؟ بخاری، مسلم، امام حنابله، آیا درک کردید که این حدیث مدلولش چیست؟ تنزیل ، به اتفاق تمام شما، آثار منزّل علیه را بر منزّل مرتب می کند. اگر تنزیل نشد، تحقیق شد، آنجا چه می کند؟ این، تنزیل نیست، تحقیق است: فاطمه پاره من است، فاطمه قطعه من است. اگر می گفت: فاطمه، من است، این تنزیل بود، همه آثار را مرتّب می کرد، اما فرمود: فاطمة بضعة منی؛ یعنی چه؟ یعنی فاطمه قطعه ای است از عقل کل، فاطمه قطعه ای است از علم کل، فاطمه قطعه ای است از آن علمی که خدا فرمود: "وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیمًا"، آن علم تکه شده است، یک تکه زهرا است. اول ما خلق الله نوری، آن نور قطعه شده است یک قطعه فاطمه زهرا است. "یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِیرًا، وَدَاعِیًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِیرًا"، آن سراج منیر قسمت شده است یک بضعه آن فاطمه زهرا است. این است فقه حدیث. این تنزیل است یا تحقیق؟ از دو حال خارج نیست، اگر تنزیل است تمام آثار پیغمبر بر او مترتب است. اگر تحقیق است، به برهان تکوین، اگر تنزیل است، به دلیل تشریع. این متن سنت قطعیه.
آن هم قرآن. کتاب خدا چیست؟ این است: "اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ".این متن قرآن است. متن قرآن این است: "قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ"، "مَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا"، آتی الرسول این جمله را: أول من یدخل الجنة فاطمة ، آتی الرسول این جمله را: فاطمة بضعة منی، فخذوه. اخذ چیست؟ اخذ این است که روز شهادت زهرا روز شهادت خاتم انبیا است. چون او قطعه او است، اگر تنزیل است آثار مرتّب است، یکی این است. اگر تحقیق است، به حقیقت آن روز، روزی است که باید جنازه پیغمبر تشییع بشود. هر مسلمانی که ایمان دارد به خدا و پیغمبر باید رفتارش روز سوم جمادی الثانی با عزای فاطمه زهرا، همان رفتار با عزای رحلت خاتم انبیا باشد. این است برهان. اگر دنیا عُرضه دارد دم بزند. این است قرآن، این است سنت قطعیه. این است کلام خدا: "وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى،إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى". فاطمه قطعه ای است از آن کسی که "أَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى". فاطمه بضعه ای است که از آن انّیّتی که "دَنَا فَتَدَلَّى "، فاطمه جدا شده از آن عبدی است که "سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى".این وظیفه همه مسلمین.
امّا وظیفه شیعه چیست؟ یک کلمه بس است، آن کلمه این است: باید مملکت، اگر مملکت شیعه است، روز سوم جمادی الثانی یکپارچه شیون بشود، به چه دلیل؟ منطق چیست؟ برهان چیست؟ برهانش این است: اگر پدرت غش بکند، بیفتد روی زمین، چه می کنی؟ خاک بر سر ما که نفهمیدیم چه بود؟ چه شد؟ اولاً این حدیث را دقت کنید – لا اله الا الله- حدیث این است: لما حضرت... قال جعفر بن محمد. این تکه برای شیعه است، آنها برای همه بود. لما حضرت فاطمة الوفاة بکت... گفتنش کمرشکن است، امیرالمؤمنین کیست؟ سید الاوصیاء از شیث تا صاحب الزمان. آنچه عقل را مبهوت می کند، وقتی دید گریه می کند، گفت: یا سیدتی! سید عالم به زهرا گفت: ای سیده من. یا سیدتی! ما یبکیک؟ چرا گریه می کنی؟ یعنی تو می روی در عرش اعلا ،کنار خاتم انبیا، وقت گریه نیست. جواب این است: فقال لها... قالت: ابکی لما تلقی من بعدی. یعنی تا من بودم سپرت بودم... حالا که می روم... فقال لها... اهل علم دقت کنید! به مردم بفهمانید، بدانند سه روز دیگر چه غوغاست، فقال لها: لا تبکی، گریه نکن، فوالله ... مهم این است: فوالله ان ذلک لصغیر عندی فی ذات الله. چه گفت در جواب بی بی؟ گفت: آنچه ببینم... چه دید؟ خطبه را بخوان. 25 سال... یک آن، یک خار توی چشمت برود چه می کنی؟ یک آن، یک ثانیه یک استخوان توی گلویت گیر کند چه می کنی؟ این متن کلام کسی است که خدا شاهد صدق اوست: فصبرت و فی العین قذی وفی الحلق شجا، آن هم 25 سال. بعد قسم خورد، گفت: فوالله همه اینها کوچک است. همچو کسی... ابن ملجم آمد گفت: این شمشیر را به هزار درهم خریدم، هزار درهم دادم زهر دادند، بر فرق تو زدم، این کلام ابن ملجم است. جبرئیل بین زمین و آسمان فریاد زد: تهدمت والله ارکان الهدی امّا خودش خم به ابرو نیاورد، گفت: فزت ورب الکعبة. حالا وظیفه شیعه این است: یک مرتبه دو تا پسر از در مسجد وارد شدند، گفتند: مادر ما رفت. تا خبر به او رسید، غُشی علیه، افتاد روی زمین. اگر امیرالمؤمنین به شنیدن غش کند آیا روز سوم، مملکت علی باید چه بکند؟ یا الله!

آزار دادهاند ز بس در جوانیام
بیزار از جوانی و از زندگانیام
جانانهام که رفت، چرا جان نمیرود؟
ای مرگ! همتی که به جانان رسانیام
هر شب به یاد ماه رخت تا سحرگهان
هر اختریست شاهد اخترفشانیام
بر تیرهای کینه، سپر گشت سینهام
آرَم گواه پیش تو پشت کمانیام
یاری ز مرگ میطلبم، غربتم ببین
امت پس از تو کرد عجب قدردانیام!
موی سپید و فصل جوانی خبر دهد
کز هجر خود به روز سیه مینشانیام
دیوار میکند کمکم راه میروم
دیگر مپرس از من و از ناتوانیام
سوزندهتر ز آتش غم غربت علیاست
ایمرگ! ماندهام که ز غمها رهانیام

همین که دست قلم در دوات می لرزد
به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد
نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
اگر اشاره کنی کائنات می لرزد
«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»
بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد
مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
که در نگاه تو آب حیات می لرزد
تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن
که آیه آیه تن محکمات می لرزد
کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در
و روی گونهء او خاطرات می لرزد
غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
میان مشک سواری فرات می لرزد
سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه
که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد
"سید حمید رضا برقعی"
پست های مرتبط با صدیقه طاهره سلام الله علیها
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام

به نام خدا...
عاشق شدیم وعشاق حیران ماشدند
قومی اسیر زلف پریشان ما شدند
آنقدر عاشقیم که عشاق روزگار
مبهوت اشتیاق گریبان ما شدند
روح القدس شدیم وتمامی شاعران
گرم غزل سرایی دیوان ما شدند
یوسف شدیم وبهر تماشای حال ما
صدها عزیز راهی زندان ما شدند
آنقدر آمدیم ومسلمان او شدیم
آنقدر آمدند ومسلمان ما شدند
ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم
تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم
مارا نوشته اند برای گدا شدن
سائل شدن، اسیر شدن، مبتلا شدن
از آن طرف خلاصه دری باز میشود
می ارزد انتظار به این آشنا شدن
عشاق سنگ خورده ی دیوار زینبیم
پس واجب است محو تماشای ما شدن
وقتی مسیر جای قدم های زینب است
میلی نمی کنیم به جز خاک پا شدن
اول طواف بعد منا پس چه بهتر است
بعد از دمشق راهی کرب و بلا شدن
مارا برای راز و نیاز آفریده اند
این کعبه را برای نماز آفریده اند
این کیست که فرشته گلیم آورش شده
بال وپر فرشته نخ معجرش شده
دیگر نیاز نیست به گهواره بردنش
دست حسین بالش زیر سرش شده
از این به بعد خانه ی مولا چه دیدنی است
با زینبی که فاطمه ی دیگرش شده
زهرا همان که "ام ابیها"ش گفته اند
زهرا همان که مادرش پیغمبرش شده
دیروز دختر وجنات خدیجه بود
حالا خدیجه آمده و دخترش شده
اینگونه بود فاطمه شد ریشه ی بقا
اینگونه بود فاطمه شد "امّ امّها"
زینب طلوع بود ولی ابتدا نداشت
زینب غروب بود ولی انتها نداشت
زینب رسول بود ولی مصطفی نشد
شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت
زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود
زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت
زینب اگر نبود حسینی نمی شدیم
زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت
زینب هر آنچه گفت تمامًا حسین بود
اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت
زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم
باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم
جایی پریده است که پیدا نمی شود
حتی عروج این همه بالا نمی شود
دیدند صبح آمده اما در آسمان
خورشید شهر فاطمه پیدا نمی شود
یا ایها الرّسول چرا آفتاب صبح
در آسمان شهر تماشا نمی شود؟
فرمود :زینب آینه ی روی دخترم
آنکه مقام بی حدش املا نمی شود
چون بی نقاب آمده بیرون ز حجره اش
امروز آفتاب شهر هویدا نمی شود
حقش نبود کعبه نیلوفرش کنند
حقش نبود سر زده بی معجرش کنند
لبهاش تشنه بود ولی رود نیل بود
بالش شکسته بود ولی جبرئیل بود
زینب فرشته ، آینه ، حوریه ، عاطفه
از جنس خانواده ای از این قبیل بود
گودال هم که رفت فقط سر به زیر بود
شرمنده بود از اینکه قتیلش قلیل بود
کوچه به کوچه لشگر کوفه شکست خورد
از دست خانمی که نژادش اصیل بود
ویرانه کرد کاخ بلند یزید را
زینب تبر نداشت ولیکن خلیل بود
علی اکبر لطیفیان
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام
... فدخلت وسلمت علیه ، فرد السلام وقال : اجلس غفر الله لک ، فجلست فأطرق ملیا ، ثم رفع رأسه ، وقال : أبو من ؟ قلت أبو عبد الله ، قال : ثبت الله کنیتک و وفقک ، یا أبا عبد الله ما مسألتک ؟ فقلت فی نفسی : لو لم یکن لی من زیارته والتسلیم غیر هذا الدعاء لکان کثیرا ، ثم رفع رأسه.
ثم قال : ما مسألتک ؟
فقلت : سألت الله أن یعطف قلبک علی ویرزقنی من علمک ، وأرجو أن الله تعالى أجابنی فی الشریف ما سألته.
فقال : یا أبا عبد الله لیس العلم بالتعلم ، إنما هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک وتعالى أن یهدیه ، فإن أردت العلم فاطلب أولا فی نفسک حقیقة العبودیة ، واطلب العلم باستعماله ، واستفهم الله یفهمک .
قلت : یا شریف . فقال : قل یا أبا عبد الله .
قلت : یا أبا عبد الله ما حقیقة العبودیة ؟
قال : ثلاثة أشیاء : أن لا یرى العبد لنفسه فیما خوله الله ملکا ، لان العبید لا یکون لهم ملک یرون المال مال الله یضعونه حیث أمرهم الله به ، ولا یدبر العبد لنفسه تدبیرا ، وجملة اشتغاله فیما أمره تعالى به ونهاه عنه ، فإذا لم یر العبد لنفسه فیما خوله الله تعالى ملکا هان علیه الانفاق فیما أمره الله تعالى أن ینفق فیه ، وإذا فوض العبد تدبیر نفسه على مدبره هان علیه مصائب الدنیا ، وإذا اشتغل العبد بما أمره الله تعالى ونهاه لا یتفرغ منهما إلى المراء والمباهاة مع الناس ، فإذا أکرم الله العبد بهذه الثلاثة هان علیه الدنیا ، وإبلیس ، والخلق ، ولا یطلب الدنیا تکاثرا وتفاخرا ، ولا یطلب ما عند الناس عزا وعلوا ، ولا یدع أیامه باطلا ، فهذا أول درجة التقى ، قال الله تبارک وتعالى : تلک الدار الآخرة نجعله للذین لا یریدون علوا فی الأرض ولا فسادا والعاقبة للمتقین .
قلت : یا أبا عبد الله أوصنی.
قال : أوصیک بتسعة أشیاء فإنها وصیتی لمریدی الطریق إلى الله تعالى ، والله أسأل أن یوفقک لاستعماله ، ثلاثة منها فی ریاضة النفس ، وثلاثة منها فی الحلم ، وثلاثة منها فی العلم ، فاحفظها وإیاک والتهاون بها .
قال عنوان : ففرغت قلبی له .
فقال : أما اللواتی فی الریاضة : فإیاک أن تأکل ما لا تشتهیه فإنه یورث الحماقة والبله ، ولا تأکل إلا عند الجوع ، وإذا أکلت فکل حلالا وسم الله ، واذکر حدیث الرسول ( صلى الله علیه وآله ) : ما ملا آدمی وعاءا شرا من بطنه فإن کان ولابد فثلث لطعامه وثلث لشرابه وثلث لنفسه .
وأما اللواتی فی الحلم : فمن قال لک : إن قلت واحدة سمعت عشرا فقل : إن قلت عشرا لم تسمع واحدة ، ومن شتمک فقل له : إن کنت صادقا فیما تقول فأسأل الله أن یغفر لی ، وإن کنت کاذبا فیما تقول فالله أسأل أن یغفر لک ، ومن وعدک بالخنى فعده بالنصیحة والرعاء .
وأما اللواتی فی العلم : فاسأل العلماء ما جهلت ، وإیاک أن تسألهم تعنتا و تجربة وإیاک أن تعمل برأیک شیئا ، وخذ بالاحتیاط فی جمیع ما تجد إلیه سبیلا ، و اهرب من الفتیا هربک من الأسد ، ولا تجعل رقبتک للناس جسرا. قم عنی یا أبا عبد الله فقد نصحت لک ولا تفسد علی وردی ، فإنی امرئ ضنین بنفسی ، والسلام على من اتبع الهدى .
ترجمه
من داخل شدم و بر حضرت سلام نمودم. حضرت سلام مرا پاسخ گفتند و فرمودند: بنشین! خداوندت بیامرزد! پس من نشستم، و حضرت قدری به حال تفکّر سر به زیر انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: کنیهات چیست؟! گفتم: أبوعبدالله (پدر بندة خدا)!
حضرت گفتند: خداوند کنیهات را ثابت گرداند و تو را موفّق بدارد ای أبوعبدالله! حاجتت چیست؟!
من در این لحظه با خود گفتم: اگر برای من از این دیدار و سلامی که بر حضرت کردم غیر از همین دعای حضرت هیچ چیز دگری نباشد، هرآینه بسیار است. سپس حضرت سر خود را بلند نمود و گفت: چه میخواهی؟! عرض کردم: از خداوند مسألت نمودم تا دلت را بر من منعطف فرماید، و از علمت به من روزی کند. و از خداوند امید دارم که آنچه را که دربارة حضرت شریف تو درخواست نمودهام به من عنایت نماید.
حضرت فرمود: ای أبا عبدالله! علم به آموختن نیست. علم فقط نوری است که در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی ارادة هدایت او را نموده است واقع میشود. پس اگر علم میخواهی، باید در اوّلین مرحله در نزد خودت حقیقت عبودیّت را بطلبی؛ و بواسطة عمل کردن به علم، طالب علم باشی؛ و از خداوند بپرسی و استفهام نمائی تا خدایت ترا جواب دهد و بفهماند. گفتم: ای شریف! گفت: بگو: ای پدر بندة خدا ( أبا عبدالله )! گفتم: ای أبا عبدالله! حقیقت عبودیّت کدام است؟ گفت: سه چیز است:
1-اینکه بندة خدا برای خودش دربارة آنچه را که خدا به وی سپرده است مِلکیّتی نبیند؛ چرا که بندگان دارای مِلک نمیباشند، همة اموال را مال خدا میبینند، و در آنجائیکه خداوند ایشان را امر نموده است که بنهند، میگذارند؛
2- و اینکه بندة خدا برای خودش مصلحت اندیشی و تدبیر نکند؛
3-و تمام مشغولیّاتش در آن منحصر شود که خداوند او را بدان امر نموده است و یا از آن نهی فرموده است.
بنابراین، اگر بندة خدا برای خودش مِلکیّتی را در آنچه که خدا به او سپرده است نبیند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالی بدان امر کرده است بر او آسان میشود. و چون بندة خدا تدبیر امور خود را به مُدبّرش بسپارد، مصائب و مشکلات دنیا بر وی آسان میگردد. و زمانی که اشتغال ورزد به آنچه را که خداوند به وی امر کرده و نهی نموده است، دیگر فراغتی از آن دو امر نمییابد تا مجال و فرصتی برای خودنمائی و فخریّه نمودن با مردم پیدا نماید. پس چون خداوند، بندة خود را به این سه چیز گرامی بدارد، دنیا و ابلیس و خلائق بر وی سهل و آسان میگردد؛ و دنبال دنیا به جهت زیادهاندوزی و فخریّه و مباهات با مردم نمیرود، و آنچه را که از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مینگرد، آنها را به جهت عزّت و علوّ درجة خویشتن طلب نمینماید، و روزهای خود را به بطالت و بیهوده رها نمیکند.
و اینست اوّلین پلّه از نردبان تقوی. خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
آن سرای آخرت را ما قرار میدهیم برای کسانیکه در زمین ارادة بلندمنشی ندارند، و دنبال فَساد نمیگردند؛ و تمام مراتبِ پیروزی و سعادت در پایان کار، انحصاراً برای مردمان با تقوی است.
گفتم: ای أباعبدالله! به من سفارش و توصیهای فرما!
گفت: من تو را به نُه چیز وصیّت و سفارش مینمایم؛ زیرا که آنها سفارش و وصیّت من است به اراده کنندگان و پویندگان راه خداوند تعالی. و از خداوند مسألت مینمایم تا ترا در عمل به آنها توفیق مرحمت فرماید.
سه تا از آن نُه امر دربارة تربیت و تأدیب نفس است، و سه تا از آنها در بارة حلم و بردباری است، و سه تا از آنها دربارة علم و دانش است.
پس ای عنوان آنها را به خاطرت بسپار، و مبادا در عمل به آنها از تو سستی و تکاهل سر زند! عنوان گفت: من دلم و اندیشهام را فارغ و خالی نمودم تا آنچه را که حضرت میفرماید بگیرم و اخذ کنم و بدان عمل نمایم. پس حضرت فرمود:
>امّا آن چیزهائی که راجع به تأدیب نفس است آنکه:
1) مبادا چیزی را بخوری که بدان اشتها نداری، چرا که در انسان ایجاد حماقت و نادانی میکند؛
2) و چیزی مخور مگر آنگاه که گرسنه باشی؛ و چون خواستی چیزی بخوری از حلال بخور و نام خدا را ببر و به خاطر آور حدیث رسول اکرم صلّی الله علیه و آله را که فرمود: هیچوقت آدمی ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرده است. بناءً علیهذا اگر بقدری گرسنه شد که ناچار از تناول غذا گردید،
3) پس به مقدار ثُلث شکم خود را برای طعامش بگذارد، و ثلث آنرا برای آبش، و ثلث آنرا برای نفَسش
>و امّا آن سه چیزی که راجع به بردباری و صبر است:
1) پس کسیکه به تو بگوید: اگر یک کلمه بگوئی ده تا میشنوی به او بگو: اگر ده کلمه بگوئی یکی هم نمیشنوی!
2) و کسیکه ترا شتم و سبّ کند و ناسزا گوید، به وی بگو: اگر در آنچه میگوئی راست میگوئی، من از خدا میخواهم تا از من درگذرد؛ و اگر در آنچه میگوئی دروغ میگوئی، پس من از خدا میخواهم تا از تو درگذرد.
3) و اگر کسی تو را بیم دهد که به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت، تو او را مژده بده که من دربارة تو خیرخواه میباشم و مراعات تو را مینمایم
>و امّا آن سه چیزی که راجع به علم است:
1)پس، از علماء بپرس آنچه را که نمیدانی؛
2) و مبادا چیزی را از آنها بپرسی تا ایشان را به لغزش افکنی و برای آزمایش و امتحان بپرسی.
3) و مبادا که از روی رأی خودت به کاری دست زنی؛ و در جمیع اموری که راهی به احتیاط و محافظت از وقوع در خلافِ امر داری احتیاط را پیشة خود ساز. و از فتوی دادن بپرهیز همانطور که از شیر درنده فرار میکنی؛ و گردن خود را جِسر و پل عبور برای مردم قرار نده.
ای پدر بنده خدا (أبا عبدالله) دیگر برخیز از نزد من! چرا که تحقیقاً برای تو خیر خواهی کردم؛ و ذِکر و وِرد مرا بر من فاسد مکن، زیرا که من مردی هستم که روی گذشت عمر و ساعات زندگی حساب دارم، و نگرانم از آنکه مقداری از آن بیهوده تلف شود. و تمام مراتب سلام و سلامت خداوند برای آن کسی باد که از هدایت پیروی میکند، و متابعت از پیمودن طریق مستقیم مینماید
منبع : بحار الأنوار - العلامة المجلسی ج 1 ص 224
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین واللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
بحث ما منتهی شد بعد از تمامیت مقتضی به دفع مانع و جمع بین روایات نسبت به مؤمن و مسلم، ولی چون این موسع است و واجب مضیقی در پیش است بنابرای نآن فوت نخواهد شد ولی این فائت است و آن پیشآمد اربعین سید الشهدا است. فرصتی که برای شما در این ایام پیدا می شود غنیمتی است که لا تدرک ولا توصف، منتها محتاج است به اخذ مطلب از منبع وحی.
در احتجاج این روایت را از امام حسن عسگری نقل می کند و آن حضرت از پدرش و امام دهم از امام نهم و هکذا تا به شخص خاتم. قهرًا به نص مثل احتجاج طبرسی این کلام، کلام کسی است که "وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى" ؛ و متن حدیث این است-: چون در خود بیان خصوصیتی است- أَشَدُّ مِنْ یُتْمِ الْیَتِیم... فقه حدیث مهم است. بحث ایتام و کفالت یتیم به قدری مهم است که کتاب و سنت هر دو به این امر به نهایت اهمیت نظر کرده: "فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ". کفالت یتیم و حفظ یک یتیم، چون تمام تعلق به پدر است، و او اصل این فرزند است و وقتی اصل رفت فرعِ بی اصل به قدری مورد لطف خداست که دستی که بر سر یتیمی کشیده بشود به عدد هر مویی که آن دست بر آن موی بگذارد، حسنه ای ثبت می شود، ولی متن روایت این است: "أَشَدُّ مِنْ یُتْمِ الْیَتِیمِ الَّذِی انْقَطَعَ عَنْ أَبِیهِ یُتْمُ یَتِیمٍ انْقَطَعَ عَنْ إِمَامِه". این افراد امتی که ولیّ شان غائب است و سرپرستشان در حجاب اختفاست، این یتم اشد از هر یتمی است "وَلَا یَقْدِرُ عَلَى الْوُصُولِ إِلَیْهِ وَلَا یَدْرِی کیف حُکْمَهُ فِیمَا یُبْتَلَى بِه". اگر این یتیم یتمش تصور بشود او یتیم جسم است این یتیم روح است او یتیم دنیا است این یتیم آخرت است؛ "وَلَا یَدْرِی کیف حُکْمَهُ فِیمَا یُبْتَلَى بِهِ مِنْ شَرَائِعِ دِینِه الا..." و در این حرف تنبیه آن چرا که باید برای اهلش بگوید فرمود
"أَلَا فَمَنْ کَانَ مِنْ شِیعَتِنَا عَالِماً بِعُلُومِنَا وَهَذَا الْجَاهِلُ بِشَرِیعَتِنَا الْمُنْقَطِعُ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا یَتِیم "ٌ، اما چه یتیمی؟ یتیمی است که در دامن اوست. این تعبیر عجیب است. این ایتام آل محمد در دامن شمایند که عمری در علوم اهل بیت جان کندید. الا... باز دو مرتبه بعد از آن تنبیه الا دوم، آن هم از زبان عقل کل، "أَلَا فَمَنْ هَدَاهُ وَ أَرْشَدَهُ وَعَلَّمَهُ شَرِیعَتَنَا کَانَ مَعَنَا فِی الرَّفِیقِ الْأَعْلَى". این بخت، افسوس که مورد استفاده نیست. اگر در این دهه به جائی بروید که آن ایتام، آن منقطعین از شما، هم دفع شبهه کنند و هم تقویت مبانی دین، هم تعلم احکام شریعت سید المرسلین، جزای هر یک از شما معیت با شخص پیغمبر خاتم است اما عمده فقه حدیث است درایت روایت است.
کَانَ مَعَنَا ضمیمه دارد؛ سرش چیست؟ سرش این است که آفتاب می تابد بر این زمین، این زمین با آفتاب است، اما با آفتاب بودن امری است در کنار خورشید بودن امر آخری است. همان طوری که این شمس در منظومه ی مُلک می تابد آن شمس در منظومه ی ملکوت می تابد. با او هستند کسانی که سعادت هدایت به دین او یافتند، اما این طبقه یعنی آن کسانی که ایتام اهل بیت را اداره کنند به تعلیم مبانی و احکام دین، اینها معیت شان جدا از همه است. "کَانَ مَعَنَا فِی الرَّفِیقِ الْأَعْلَى" ،این جاست که کمیت عقل لنگ است "وَأَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ" اگر یکنفر به وسیله ی شما هدایت بشود "خَیْرٌ لَکَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْس".
ج2 ص313 و314.
متن حدیث:76- سن: أَبِی عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع) فِی رِسَالَتِهِ إِلَى أَصْحَابِ الرَّأْیِ وَ الْقِیَاسِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ مَنْ دَعَا غَیْرَهُ إِلَى دِینِهِ بِالِارْتِیَاءِ وَ الْمَقَایِیسِ لَمْ یُنْصِفْ وَ لَمْ یُصِبْ حَظَّهُ لِأَنَّ الْمَدْعُوَّ إِلَى ذَلِکَ لَا یَخْلُو أَیْضاً مِنَ الِارْتِیَاءِ وَ الْمَقَایِیسِ وَ مَتَى مَا لَمْ یَکُنْ بِالدَّاعِی قُوَّةٌ فِی دُعَائِهِ عَلَى الْمَدْعُوِّ لَمْ یُؤْمَنْ عَلَى الدَّاعِی أَنْ یَحْتَاجَ إِلَى الْمَدْعُوِّ بَعْدَ قَلِیلٍ لِأَنَّا قَدْ رَأَیْنَا الْمُتَعَلِّمَ الطَّالِبَ رُبَّمَا کَانَ فَائِقاً لِلْمُعَلِّمِ وَ لَوْ بَعْدَ حِینٍ وَ رَأَیْنَا الْمُعَلِّمَ الدَّاعِیَ رُبَّمَا احْتَاجَ فِی رَأْیِهِ إِلَى رَأْیِ مَنْ یَدْعُو وَ فِی ذَلِکَ تَحَیَّرَ الْجَاهِلُونَ وَ شَکَّ الْمُرْتَابُونَ وَ ظَنَّ الظَّانُّونَ وَ لَوْ کَانَ ذَلِکَ عِنْدَ اللَّهِ جَائِزاً لَمْ یَبْعَثِ اللَّهُ الرُّسُلَ بِمَا فِیهِ الْفَصْلُ وَ لَمْ یَنْهَ عَنِ الْهَزْلِ وَ لَمْ یَعِبِ الْجَهْلَ وَ لَکِنَّ النَّاسَ لَمَّا سَفِهُوا الْحَقَّ وَ غَمَطُوا النِّعْمَةَ وَ اسْتَغْنَوْا بِجَهْلِهِمْ وَ تَدَابِیرِهِمْ عَنْ عِلْمِ اللَّهِ وَ اکْتَفَوْا بِذَلِکَ دُونَ رُسُلِهِ وَ الْقُوَّامِ بِأَمْرِهِ وَ قَالُوا لَا شَیْءَ إِلَّا مَا أَدْرَکَتْهُ عُقُولُنَا وَ عَرَفَتْهُ أَلْبَابُنَا فَوَلَّاهُمُ اللَّهُ مَا تَوَلَّوْا وَ أَهْمَلَهُمْ وَ خَذَلَهُمْ حَتَّى صَارُوا عَبَدَةَ أَنْفُسِهِمْ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُونَ وَ لَوْ کَانَ اللَّهُ رَضِیَ مِنْهُمُ اجْتِهَادَهُمْ وَ ارْتِیَاءَهُمْ فِیمَا ادَّعَوْا مِنْ ذَلِکَ لَمْ یَبْعَثِ اللَّهُ إِلَیْهِمْ فَاصِلًا لِمَا بَیْنَهُمْ وَ لَا زَاجِراً عَنْ وَصْفِهِمْ وَ إِنَّمَا اسْتَدْلَلْنَا أَنَّ رِضَى اللَّهِ غَیْرُ ذَلِکَ بِبِعْثَةِ الرُّسُلِ بِالْأُمُورِ الْقَیِّمَةِ الصَّحِیحَةِ وَ التَّحْذِیرِ عَنِ الْأُمُورِ الْمُشْکِلَةِ الْمُفْسِدَةِ ثُمَّ جَعَلَهُمْ أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ الْأَدِلَّاءَ عَلَیْهِ بِأُمُورٍ مَحْجُوبَةٍ عَنِ الرَّأْیِ وَ الْقِیَاسِ فَمَنْ طَلَبَ مَا عِنْدَ اللَّهِ بِقِیَاسٍ وَ رَأْیٍ لَمْ یَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْداً وَ لَمْ یَبْعَثْ رَسُولًا قَطُّ وَ إِنْ طَالَ عُمُرُهُ قَابِلًا مِنَ النَّاسِ خِلَافَ مَا جَاءَ بِهِ حَتَّى یَکُونَ مَتْبُوعاً مَرَّةً وَ تَابِعاً أُخْرَى وَ لَمْ یُرَ أَیْضاً فِیمَا جَاءَ بِهِ اسْتَعْمَلَ رَأْیاً وَ لَا مِقْیَاساً حَتَّى یَکُونَ ذَلِکَ وَاضِحاً عِنْدَهُ کَالْوَحْیِ مِنَ اللَّهِ وَ فِی ذَلِکَ دَلِیلٌ لِکُلِّ ذِی لُبٍّ وَ حِجًى إِنَّ أَصْحَابَ الرَّأْیِ وَ الْقِیَاسِ مُخْطِئُونَ مُدْحِضُونَ وَ إِنَّمَا الِاخْتِلَافُ فِیمَا دُونَ الرُّسُلِ لَا فِی الرُّسُلِ فَإِیَّاکَ أَیُّهَا الْمُسْتَمِعُ أَنْ تَجْمَعَ عَلَیْکَ خَصْلَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا الْقَذْفُ بِمَا جَاشَ بِصَدْرِکَ وَ اتِّبَاعُکَ لِنَفْسِکَ إِلَى غَیْرِ قَصْدٍ وَ لَا مَعْرِفَةِ حَدٍّ وَ الْأُخْرَى اسْتِغْنَاؤُکَ عَمَّا فِیهِ حَاجَتُکَ وَ تَکْذِیبُکَ لِمَنْ إِلَیْهِ مَرَدُّکَ وَ إِیَّاکَ وَ تَرْکَ الْحَقِّ سَأْمَةً وَ مَلَالَةً وَ انْتِجَاعَکَ الْبَاطِلَ جَهْلًا وَ ضَلَالَةً لِأَنَّا لَمْ نَجِدْ تَابِعاً لِهَوَاهُ جَائِزاً عَمَّا ذَکَرْنَا قَطُّ رَشِیداً فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ.
ترجمۀ حدیث: امام صادق(ع) در رساله (نامه)ای به اصحاب رأی و قیاس، نوشته است: اما بعد، کسی که دیگری را به وسیلۀ عمل به رأی و قیاسات، بر دین خود دعوت کند، کارش غیر منصفانه و خودش به نصیب دین خود نرسیده است.
زیرا همان شخص دعوت شده نیز خالی از رأی گرائی و قیاسات نیست. آن گاه که دعوت کننده قوی تر از دعوت شونده، نباشد و اطمینانی نیست که خود دعوت کننده (گرچه پس از مدتی) به فرد دعوت شونده محتاج نباشد.
دیده ایم که بسا وقت، شاگرد کوشا پس از مدتی بر معلم خود فائق آمده است. و دیده ایم که بسا وقت، معلم دعوت کننده در رأی خود به رأی آن کس که دعوت کرده، نیازمند شده است.
و در همین نکته، نادانان حیران شدند و اهل ریب دچار شک شدند و اهل ظنّ به ظن گرائیدند.
و اگر چنین چیزی در نظر خداوند جایز بود، پیامبران را با آن چه (از علوم) که فیصله دهنده (مسائل) هستند مبعوث نمی کرد. و از هزل (بیهوده گوئی و سخن غیر جدّی) نهی نمی کرد[1][1]، و نادانی را نکوهش نمی کرد.
لیکن وقتی که مردم حق را سبک شمردند، و نعمت (رسالت و امامت) را کوچک شمردند، با پرداختن به جهل خود و تدبیرهای شان، نسبت به علم الله احساس بی نیازی کردند، و با واگذاشتن پیامبران خدا و بر پادارندگان امر خدا (ائمّه-ع-)، به آن گرایش خود بسنده کردند. و گفتند: هیچ چیزی نیست مگر آن چه عقل ها و قوّۀ تشخیص ما آن را درک می کند
پس خداوند مستولی کرد بر آنان آن چه را که خودشان بر خودشان مستولی کرده بودند. و آنان را مهمل و خوار گذاشت تا به طور ناخودآگاه بندگان و پرستندگان نفس خود شدند.
اگر خداوند به رأی گرائی و اجتهاد شخصی آنان در این گونه ادعای شان، راضی بود برای شان قرآن را که برای فیصلۀ امورشان است، نمی فرستاد. و نیز کلام باز دارنده از خصلت شان، نمی فرستاد[2][2].
و (بر این که خداوند) به این روش راضی نیست، استدلال کردیم با بعثت پیامبران با امور قیّمۀ صحیحه، و با این که خداوند برحذر داشته مردم را از امور مشکل ساز و فساد انگیز[3][3]. آن گاه انبیاء و ائمّه را راهنمائی کنندگان به سوی خدا، و باب های خدا و صراط خدا، قرار داد که آنان را به اموری رهنمائی کنند که رأی و قیاس راهی به آن امور ندارند.
پس هر کس در صدد رسیدن به حقیقت آن چه که در نزد خداست به رأی و قیاس متوسّل شود، نمی افزاید مگر دوری از خدا را. و پیروی نمی کند از هیچ پیامبری[4][4]. و اگر عمرش طولانی باشد خلاف قول خودش را از دیگران خواهد پذیرفت حتی گاهی متبوع می شود و گاهی تابع. در حالی که (در دوره ای که متبوع بود) آن چه را که به وسیلۀ رأی و قیاس به دست می آورد، مانند وحی منزل از خدا، می دانست.
و این برای هر عاقل صاحب خرد، دلیل است که اصحاب رأی و قیاس راه شان خطا و دلیل شان مردود است.
و اختلاف در (دورۀ) پس از پیامبران است نه در پیامبران.
پس بپرهیز ای شنونده از فراهم آوردن دو خصلت بر خودت: یکی از آن ها این است که بدون تدّبر و بی تأمّل هر آن چه را که در دلت به جوش آمد، ابراز کنی بدون معیار و شناخت حد و حدود آن.
و دیگری: احساس بی نیازی کنی از چیزی که به آن نیاز داری و (در نتیجه) تکذیب کنی کسی را که باید به او رجوع کنی.
و دور باش از این که حق را ترک کنی به خاطر سستی و ملالت، و در پی باطل باشی در اثر نادانی و گمراهی. زیرا ما هرگز نیافتیم کسی را که تابع هوای نفسش باشد و از آن چه که گفتیم تجاوز کند، در راه مستقیم و هدایت باشد.
پس دقت کن در این باره.

این جا بهانه های زدن جور می شوند
کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی
اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند
آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد
امروز هم به نیت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد
صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند
از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:
زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نا مردهای شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
حسن لطفی
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام
| ما مصیبت زدهی کرب وبلاییم حسین(ع) | بال و پر سوختهی آل عباییم حسین(ع) |
بسکه خون دل از این دیده ز غمهای تو رفت |
همنشین لب دریای بکاییم حسین(ع) |
عمر دنیا نرسد چون به عزاداری تو |
تا قیامت ز غمت عقده گشاییم حسین(ع) |
روز محشر که همان یوم یفرّالمرء ست |
ما سراسیمه به سوی تو بیاییم حسین(ع) |
چون که احداث شود منبر منصور ملک |
باز پا منبری یار تو ماییم حسین(ع) |
هر که در حشر تو محشور شود با اهلش |
ما به اذن تو ز طیف شهداییم حسین(ع) |
همه آبادی دل از کرم مادر توست(س) |
ورنه ویرانه دل از شام بلاییم حسین(ع) |
ما خجالت زدهی غافله سالار غمیم |
که سر افکندهی «نحن الاسراءیم» حسین(ع) |
چادر و معجر و عمّامه اگر سوخته شد |
ما به جای مانده از آن سوختههاییم حسین(ع) |
در دل خاک هم از منتقمان میمانیم |
ما کمر بسته بفرمان ولاییم حسین(ع) |
چون برآریم به عشق تو سر از خاک مزار |
گرد راه پسر خیر النسائیم حسین(ع) |
تا شویم عارف و آمادهی ایام ظهور |
بر سر و سینه زنان غرق دعاییم حسین(ع) |
| شاعر: محمود ژولیده |
نصوصى که در سابق از منابع شیعى و سنى نقل شد به صراحت دلالت داشت که رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم علىعلیه السلام را جان خویش شمرده است. ولى در اینجا ادله دیگرى است که صراحت بدین معنا ندارد ولى مىتواند موید و شاهد بر صحت مدعا باشد. این ادله به لحاظ مضمون به چند دسته تقسیم مىشود:
1ـ روایاتى که دلالت دارد علىعلیه السلام پرورش یافته رسولخدا و از طفولیت مأنوس بدان حضرت بود و حتى سر وحى از علىعلیه السلام پوشیده نبود.
از جمله این روایات سخن دلنشین علىعلیه السلام در خطبه قاصعه است که مىفرماید:
من در کوچکى سینههاى عرب را به زمین رساندم و شاخههاى نو برآمده قبیله ربیعه و مضر را شکستم و شما قدر و منزلت مرا نسبت به رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم به سبب خویشى نزدیک و منزلت خاصى که داشتم مىدانید. زمان کودکى مرا در کنار خود پرورش داد و به سینهاش مىچسباند و در بسترش مرا در آغوش خود نگه مىداشت و تنش را به من مالید و بوى خوش خود را به من مىبویانید و چیزى را مىجوید و آنگاه در دهان من لقمه مىکرد و دروغ در گفتار و خطا و اشتباه در کردار از من نیافت و خداوند بزرگترین فرشتهاى از فرشتگانش را از وقتى که پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم از شیر گرفته شده بود همنشین آن حضرت گردانید که او را در شب و روز به راه بزرگوارىها و خوهاى نیکوى جهان سیر دهد و من پى او مىرفتم مانند رفتن شتر در پى مادرش، در هر روزى از اخلاق خود نشانهاى آشکار مىساخت و پیروى از آن را به من امر مىفرمود و در هرسالى مجاورت بحراء (کوهى است نزدیک مکه) را برمىگزید و من او را مىدیدم و شخص دیگرى نمىدید و در آن زمان اسلام در خانهاى نیامده بود مگر خانه رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم و خدیجه که من سومین ایشان بودم. نور وحى و رسالت را مىدیدم و بوى نبوت را استشمام مىکردم و چون وحى بر آن حضرت نازل شد صداى ناله شیطان را شنیدم گفتم اى رسولخدا این چه صدایى است؟ فرمود این شیطان است که از پرستیده شدن نومید گشته است. تو مىشنوى آنچه من مىشنوم و مىبینى آنچه من مىبینم جز آن که تو پیامبر نیستى ولى وزیر و بر خیر و نیکویى هستى. (150)
2ـ روایاتى که دلالت دارد رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم خود و علىعلیه السلام را دو نور مشتق از یک منبع و دو فرع مشتق از یک اصل و دو برادر و دو یاور جداناپذیر به شمار آورده است.
در نامه 45 نهجالبلاغه که علىعلیه السلام عامل خویش عثمانبن حنیف را مخاطب قرار داده است، نسبت خود به رسولخدا را چون دو نور مشتق از یک جا و دو نخل روییده از یکبن دانسته است (151) و مىفرماید
«انا من رسولالله کالضوء من الضوء و کالصنو من الصنو و الذراع من العضد».
باز از خود آن حضرت نقل است که چون رسولخدا میان اصحاب خویش برادرى انداخت من گفتم اى رسولخدا میان اصحاب خود اخوت برقرار ساختى ولى مرا بدون برادر رها کردى پس آن حضرت فرمود
«انما اخترتک لنفسى انت اخى فى الدنیا و الآخرة و انت منى بمنزلة هارون من موسى». (152)
اهل سنت از رسولخدا نقل کردهاند که فرمود: من و على در پیشگاه خداوند نورى بودیم قبل از خلقت آدم به چهارده هزار سال که دو جزء شدیم یکى من و دیگرى على. و در احادیث دیگر اضافه شده است که چون آدم خلق شد آن نور در صلب او قرار گرفت و در صلب انبیاء بعد نیز آن نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب جدا شد پس در من نبوت و در على خلافت است (153) و نیز روایات بسیارى که دراین تعبیر مشترکند «انا و على من شجرة واحدة و سایر الناس من شجر شتى». (154)
و یا روایتى که از رسولخدا نقل شده است:
«انا و على من نور واحد و انا و ایاه شىء واحد و انه منى و انا منه لحمه لحمى و دمه دمى یریبنى ما أرابه [اى یسوؤنى و یزعجنى ما یسوؤها و یزعجها] و یریبه ما أرابنى». (155)
و باز از همین قبیل است روایاتى که علىعلیه السلام خصلتهاى دهگانهاى براى خود برشمارد که رسولخدا بدو داده است. در یکى از این روایات آمده است که براى من یکى از این خصلتها از تمام آنچه آفتاب بر آن مىتابد مسرتبخشتر است. آنگاه آن حضرت فرمود:
«قال لى رسولاللهصلى الله علیه وآله وسلم یا على انت الأخ و انت الخلیل، و انت الوصى و انت الوزیر و انت الخلیفة فى الاهل و المال و فى کل غیبة اغیبها و منزلتک منى کمنزلتى من ربى و انت الخلیفة فى امتى ولیک ولیى و عدوک عدوى و انت امیرالمؤمنین و سید المرسلین من بعدى. (156)
و پرواضح است کسى که این صفات را دارد چون جان رسولخدا خواهد بود.
3ـ روایات بسیارى که دلالت دارد رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم خود را از علىعلیه السلام و علىعلیه السلام را از خود دانسته است. این روایات در مقاطع مختلف با تعابیر مشابه به هم از رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم نقل شده است مثل «على منى و انا من على» و «انه منى و انا منه» و «انت منى و انا منک» و مثل «لایبلغ عنى الا رجل منى» که در جریان ابلاغ سوره برائت بر مشرکین به توسط علىعلیه السلام، از آن حضرت شنیده شد و اگر بخواهیم باز هم به نمونهاى اشاره کنیم باید از سخن رسولخدا در جریان نبرد احد یاد کنیم آنگاه که دید علىعلیه السلام چون پروانهاى برگرد شمع وجودش مىچرخد و بر دشمنان شمشیر مىزند و جبرئیل در حق او مىگوید «هذه هى المواساة»، پس حضرتش فرمود «انه منى و انا منه» و جبرئیل گفت «و انا منکما». (157)
ابن بطریق پس از نقل بیست مورد از مواردى که این حدیث نقل شده است مىگوید «من» در این روایات به چهار معنا مىتواند باشد: ابتداى غایت، تبعیض، زائده و تبیین جنس و تنها احتمال چهارم مىتواند صحیح باشد. آنگاه معناى این روایات چنین خواهد بود که على از جنس من است در جهت تبلیغ و اداء و وجوب اطاعت. رسولخدا منصب نبوت و امامت داشت و استحقاق علىعلیه السلام براى امامت مانند استحقاق رسولخدا براى امامت است و خصوصا تعبیر «انا منه» نشان از مزید شأن و جلالت علىعلیه السلام است. (158)
4ـ روایاتى که پیامبر خدا مقام و منزلت على را در نزد خود به مانند سر براى بدن دانسته است. (159) تعابیر وارد در این روایات چنین است:
«على منى مثل رأسى من بدنى»
«على بمنزلة رأسى من بدنى»
«على منى کرأسى من بدنى»
5ـ روایات متعددى که در آنها به نقل از رسولخدا آمده است که من و على دو پدر این امت هستیم. (160)
تعابیر وارد در این روایات چنین است:
«انا و على ابوا هذه الامة»
«یا على انا و انت و ابوا هذه الامة»
«انا و انت مولیا هذا الخلق»
6ـ زیارت امیرالمؤمنین در روز تولد رسولخدا(ص) و در روز و شب مبعث رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم که در کتب ادعیه و زیارات وارد شده است، نشان از آن است که جان على و جان پیغمبر یکى است و زیارت على همان زیارت رسولخداست.
محدث قمى در مفاتیح الجنان در بیان دومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین به نقل از سیدبن طاووس آورده است که در هفدهم ربیعالاول (روز ولادت رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم) امام صادقعلیه السلام بدین زیارت علىعلیه السلام را زیارت کرد و آن را به محمدبن مسلم تعلیم داد. محدث قمى در همانجا آورده است که مردى اعرابى به خدمت رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم مشرف شد و عرض کرد یا رسولالله منزل من دور از منزل شماست و گاه که به اشتیاق زیارت و دیدن شما مىآیم، ملاقات شما برایم میسر نمىشود و علىبن ابىطالب را ملاقات مىکنم و او مرا به سخن و مواعظ خود مأنوس مىکند و من با حال اندوه و حسرت بر ندیدن شما بازمىگردم. پس آن حضرت فرمود هر که على را زیارت کند مرا زیارت کرده است و هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. این را از جانب من به قوم خود برسان و هر که به زیارت او برود البته به نزد من آمده است و در قیامت او را جزا خواهد داد من و جبرئیل و صالح المؤمنین.
و نیز محدث قمى در بیان سومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین در روز و شب مبعث (بیست و هفتم رجب) زیاراتى را به نقل از شیخ مفید و سیدبن طاووس آورده است که تأمل در مضامین بلند این زیارتنامه و زیارتنامه پیشین از مقام و منزلت خاص آن حضرت در نزد رسولخدا پرده برمىدارد.
اسناد در ادامه مطلب
برگرفته از www.aviny.com
پست های مرتبط با امیرالمومنین علیه آلاف التحیة والثنا

مرغ سحر اگر دمی ناد علی(ع) نوا کند
در دل و جان عاشقان محشر از آن به پا کند
هر که بدید گوشه ی ابروی چون هلال او
پشت کند به عالم و از همه انزوا کند
گر مددی کند ورا همت عالی علی(ع)
شرح دهد مفاخره یادی از آن هما کند
مهر علی چو کیمیا بر دل عاشقان او
قلب من شکسته را فضّه او طلا کند
همسر جان عارفان ،کشتی نوح راغبان
نور بهشت از او بود لب چو به خنده وا کند
موسم حج و می روم در طلبش به سعی او
آب حیات حب او سعی مرا صفا کند
پیرهنی که می دهد عطر نماز قدسیان
فاطمه با دو دست خود بر تن آن گدا کند
کیست که در رکوع خود خاتم اسم اعظمی
میدهد و به جود خود حق زکات ادا کند
وصف حسن چه گویمت هست کریم اهل بیت
کز کرم او به دشمنش خون جگر عطا کند
چونکه حسین می خورد شیر خدا ز فاطمه(س)
صولت حیدر آورد شور به کربلا کند
زاده ی زمزم و صفا حرمت مکه و منا
آنکه رسول(ص) در پی اش بانگ به یا أخا کند
سیده النساء از او ،حرمت کبریا ازو
مهر علی(ع) چون از ازل قسمت او خدا کند
ناد علی چو در أحد ،خواند رسول و می شنید
زمزمه ای کز آن مَلک ذکر به لافتی کند
نان یتیم چون برد دُرّ یتیم می برد
مهر و صفای او گره ،از لب غنچه وا کند
ساقی حوض کوثر است شیر خدا و حیدر است
بهر سلامت نبی جان جهان فدا کند
وصف علی(ع) و فاطمه(س) من چه کنم خدا مگر
بعد نزول "هل أتی" "واقعه"ای بپا کند
باد صبا چو بگذری بر سر خاک کوی او
گو که به شُکر دولتش یادی از این گدا کند
یا اگرت گذر فتد بر سر زلف پُر شکن
گو که ز زلف و کار ما عزم گره گشا کند
"مهدی" اگر بجان کشد ابروی چون کمان او
تیر هلاک دشمنان باشد از آن رها کند
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام
شاعر و سراینده: مهدی مکّنی

در جهت تأیید و تحکیم بیان قرآن و آشکار شدن مقام و منزلت على علیه السلام که تنها مصداق «انفسنا» در آیه مباهله است باید به سیره نبوى بازگشت و از پیوستگى و وابستگى پیامبر به على و على به پیامبر اندکى بازگفت. این نحوه ارتباط خاص از مطالعه مقاطعى چند از حیات پیغمبر بخوبى آشکار مىشود.
1 ـ رسولخدا به هیئت ثقیف گفت اسلام آورید وگرنه به سوى شما مردى را مىفرستم که از من است یا فرمود چون جان من است. پس گردنهاى شما را مىزند و زن و فرزندان شما را اسیر خواهد کرد و اموال شما را خواهد گرفت. عمر گوید هیچگاه چون آن روز علاقمند به ریاست نشدم و سینه خود را جلو دادم شاید که حضرت بفرماید این ولى آن حضرت متوجه علىعلیه السلام شد و دست او را گرفت و دوبار گفت او این شخص است. (139)
این حدیث و چند حدیث مشابه آن در بسیارى از کتب اهل سنت نقل شده است که در این احادیث یکى از تعابیر زیر آمده است «رجلا منى»، «رجلا مثل نفسى»، «رجلا کنفسى»، «رجلا عدیل نفسى».
2 ـ از ابوذر نقل شده است که رسولخدا فرمود: یا بنو ولیعه از کار خویش دست برمىدارند و یا به سوى آنها مىفرستم مردى که چون جان من است و دستور مرا در حق آنان اجرا خواهد کرد... عمر پرسید منظور حضرت کیست من گفتم تو و رفیقت مقصود او نیستید. گفت پس کى مقصود است؟ گفتم آنکه نعل را وصله مىزند و علىعلیه السلام آن هنگام نعل رسولخدا را وصله مىزد. (140) در این حدیث هم تعبیر شده است «رجلا کنفسى».
3 ـ رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم از برخى اصحاب خود ذکرى به میان آوردند و چون از ایشان درباره علىعلیه السلام پرسیدند، آن حضرت فرمود آیا از شخص درباره خودش سؤال مىشود . عین کلام رسولخدا در مورد علىعلیه السلام چنین نقل شده است: «هل یسأل الرجل عن نفسه» (141) و در جاى دیگر از آن حضرت نقل شده که فرمود شما از من درباره مردم پرسیدید ولى از نفس من چیزى نپرسیدید. در این روایت آمده است: «سأل [النبى] عن بعض اصحابه فقال له قائل فعلى فقال ما سألتنى عن الناس و لم تسألنى عن نفسى» (142) و نیز از طریق اهل سنت نقل شده که از رسولخدا پرسیدند محبوبترین مردم نزد شما کیست؟ فرمود عائشه. پرسیدند از مردان چه کسى؟ فرمود پدر او [یا پدر آن دو] آنگاه فاطمه گفت اى رسولخدا چطور شما در حق على چیزى نگفتید. آن حضرت فرمود على جان من است. آیا دیدهاى که شخصى در مورد نفس خویش چیزى بگوید. در این روایت نیز آمده است «ان علیا نفسى هل رأیت احدا یقول فى نفسه شیئا». (143)
از نظر شیعه مجعول بودن صدر این حدیث واضح است ولى ذیل آن جاى تردید ندارد چون مؤیدات آن بسیار است؛ در حالى که نزد اهل سنت قضیه به عکس است و براى آنها ذیل حدیث ممکن است مورد تردید قرار گیرد و لذا ناقل حدیث اضافه مىکند که تتمه این حدیث که سخن فاطمه س است از عبداللهبن عمرو که از ثقات مىباشد نقل شده است و دلالت بر صحت این زیادى مىکند، روایت صحیحى که گوید چون آیه مباهله نازل شد، رسولخدا حسن و حسین و فاطمه و على را جمع کرد و این دلالت دارد که نفس على نفس رسولخدا است. (144)
4 ـ زمخشرى در تفسیر خود آورده است که پیغمبر خدا ولیدبن عقبه و به نقلى خالدبن ولید را به سوى بنىالمصطلق فرستاد. چون آنان براى استقبال از فرستاده رسولخدا بیرون آمدند . او خیال کرد که براى جنگ بیرون آمدهاند. پس به سوى رسولخدا بازگشت و گفت که آنان مرتد شدهاند و زکات نمىدهند. اینجا بود که رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود یا از کار خویش دست مىکشید و یا به سوى شما مىفرستم مردى را که نزد من چون جان من است آنگاه با دست خود به کتف علىعلیه السلام زد. (145)
در این نقل نیز تعبیر شده است به:
«لتنتهن او لابعث الیکم رجلا هو عندى کنفسى یقاتل مقاتلتکم و یسبى ذراریکم»
5 ـ در جمعه آخر ماه شعبان رسولخدا خطبهاى خواند و از روى آوردن ماه رمضان و برکات آن مردم را آگاه ساخت در پایان این خطبه است که علىعلیه السلام پرسید اى رسولخدا با فضیلتترین کارها در این ماه چیست؟ آن حضرت فرمود: اى ابوالحسن بهترین اعمال در این ماه اجتناب از محرمات الهى است سپس پیامبر خدا گریست علىعلیه السلام پرسید اى رسولخدا چه چیز شما را گریاند؟ فرمود اى على مىگریم بر حلال شدن و مباح شمردن خون تو در این ماه. تا آنجا که رسولخدا فرمود اى على کسى که تو را بکشد بدون تردید مرا کشته و کسى که با تو دشمنى ورزد در حقیقت با من دشمنى ورزیده است و آن که به تو ناسزا گوید مرا ناسزا گفته زیرا تو براستى به منزله جان من هستى روح تو از روح من است و سرشت و طینت تو از طینت من است. همانا خداوند من و تو را با یکدیگر آفرید و با هم برگزید، مرا براى نبوت اختیار کرد و تو را براى امامت. پس هر کس امامت تو را انکار کند نبوت مرا انکار کرده است. (146)
در این روایت نیز آمده است «لأنک منى کنفسى»
6 ـ در حدیث مناشده که بعد از این نیز بدان اشاره خواهیم کرد، امیرالمؤمنین اصحاب شورى را مخاطب قرار داده و مىفرماید آیا در میان شما کسى هست که رسولخدا او را چون جان خویش خوانده باشد.
در متن این حدیث نیز آمده است:
قال على علیه السلام: نشدتکم بالله هل فیکم احد قال له رسولالله صلى الله علیه وآله وسلم
«انت کنفسى و حبک حبى و بغضک بغضى؟
قالو: لا (147) .
نظیر همین سخن از زبان عامربن واثله نقل شده است که گوید بعد از مرگ عمر و در روز شورى شنیدم که على علیه السلام مىگفت...
نشدتکم بالله هل فیکم احد قال له رسولاللهصلى الله علیه وآله وسلم
لینتهین بنو ولیعة او لأبعثن الیهم رجلا کنفسى طاعته کطاعتى و معصیته کمعصیتى یغشاهم بالسیف غیرى؟
قالو اللهم لا. (148)
اینها مواردى بود که ما با نظرى سریع به منابع بدان برخورد کردیم و البته نمىتوان گفت که شواهد منحصر در همین مقدار است. (149)
پاورقی ها در ادامه مطلب
برگرفته از http://www.aviny.com/
پست های مرتبط با امیرالمومنین علیه آلاف التحیة والثنا
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین و اللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
زمان و مکان هر دو ظرف اند، از خود چیزی ندارند. کسب مزیت در اثر مظروف آن ظرف است. خود زمان اگر مورد تعظیم شد از آن تعظیم باید عظمت مظروف را درک کرد.
فردا[روز غدیر] زمانی است که نه ظرف، نه مظروف، نه قابل درک است، نه قابل وصف؛ منتها تذکر در حد این است که هر حکیم نابغی در حکمت و هر فقیه راسخی در فقاهت، فقط به قصور و تقصیر خودش پی ببرد. تعرض در این حد است.
روزی که اتفقت کلمة العامة والخاصة و آنچه بهتآور است این است که خلیل- امام لغت- این کلمه را گفت، گفت: فضلیت هر کسی را یا باید دوست بگوید یا دشمن؛ غیر از این دو نیست، دوستان از ترس، دشمنان از حسد فضائل را مخفی کردند، اما او که بود که فضائلش شرق و غرب عالم را غرق کرد.
تاریخ را اگر کسی به دقت بخواند، میفهمد چه بود و چه شد، و این روز چه جور بنابر کتمانش بود و بعد انقلب به ظهوری که خطیب بغداد در جلد هشتم تاریخ بغداد- که کتاب او مرجع متبحرین از محدثین عامه و محققین از مورخین اهل سنت است- در جلد هشتم نسبت به فردا این حدیث را، آن هم از ابی هریره، نقل میکند، و متن حدیث این است و عنایت در کلمه به کلمهای است که بعد از این همه ابرها، این خورشید همه را آب کرد و به قلم مخالفین، این جور ثبت شد، هم در تاریخ هم در حدیث.
من صام... - وقت نیست فقط ترجمه را میگوییم- کسی که روزه بگیرد روز هیجدهم ذی الجحه را، کتب له، نوشته میشود برای او صیام ستین شهرا؛ روزهی آن روز برابر است با روزهی شصت ماه. وهو یوم غدیر خم، لما اخذ النبی ید علی بن ابی طالب، فقال: الست...، آیا من نیستم ولی مؤمنین. اول اقرار گرفت. قالوا: بلی یا رسول الله! قال من کنت مولاه فعلی مولاه. استثناء دیگر نیست. این بیان فقیهی محدثی مورخی که مقبول کل، عند الکل، جامع کل است.
فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ لک یا بن ابی طالب، اصبحت مولای و مولا کل مسلم. این نه کافی است نه تهذیب. فانزل الله... - معجزه این است- فانزل الله: "الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا". این تجلی آن روز و صاحب آن روز؛ بعد از آن همه ظلم و جنایت، روزگاری گذشت و از پشت ابر بیرون آمد و این چنین تلألؤش از کتاب و سنت عالم را گرفت.
اما خاصه: این روایت از ابی نصر بزنطی است که از اصحاب اجماع است، عن الرضا: والمجلس غاص بأهله- همهی حدیث فرصت نیست، یک قسمتش این است- فتذاکروا یوم الغدیر. بعد که نوبت به آن حضرت رسید، فرمود: ان الله تعالی یغفر لکل مؤمن ومؤمنة ومسلم ومسلمة- در آن روز- ذنوب ستین سنه . ظرف از این مظروف چه گرفته که هر مؤمنی، هر مؤمنهای، هر مسلمی، هر مسلمهای، فردا[روز غدیر] گناه شصت سالش آمرزیده میشود.
بعد فرمود: آزاد میکند من النار. اهلش باید بفهمند: بالاتر از ماه رمضان زمانی نیست: "شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ "، شهر الله، دعیتم فیه الی ضیافة الله، اما آن ماه با شب قدرش، با آن لیلهای که "لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ" ، با شب فطرش که شب فطر، شبی است که خدا از همهی مهمانها در شهر صیام پذیرایی کند، ولی غوغای فردا به این حد است که هم آن ماه، هم لیلة القدرش ،هم لیلة الفطرش، همه در شعاع خورشید روز غدیر محو شده و آنچه عقل را مبهوت میکند این است:
خدا آزاد میکند از نار در روز غدیر، ضِعف، دو برابر آنچه اعتق فی شهر رمضان و در لیلة القدر و در لیلة الفطر، والدرهم فیها... درهم حد تضاعفش این است: "مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ" ، حد این است، اما در آن روز غوغای انفاق به حدی است که قابل وصف نیست. - چون وقت نیست...- والله... این بیان علی بن موسی است: و الله لو عرف الناس فضل هذا الیوم...، معرفتِ فضیلتِ روزِ غدیر، آن کسی که قلبش ظرفِ معرفت این روز شد به این جا میرسد: لو عرف الناس فضل هذا الیوم بحقیقته لصافحتهم الملائکه؛ جمیع ملائکه همه دست مصافحه به این عارف میدهند که این در حدی است که توانسته فضیلت ظرف را درک کند. اگر درک فضیلت ظرف این جور خاصیت اکسیری دارد، درک مقام مظروف چه میکند؟
افسوس که عمر گذشت و کسی او را نشناخت و کسی نفهمید فردا نزدیک ظهر در غدیر خم چه اتفاق افتاد که خداوند متعال به آن پیغمبری که عظمتش در درگاه او به حدی رسید که گفت: "سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى" و برد او را، بر بساط قربش نشاند، تا جایی که "دَنَا فَتَدَلَّى ، فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى"، آن وقت "أوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى" ،این قدر لطف اما نسبت به فردا فرمان آمد: "یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ". این جا باید فهمید فردا چه روزی بود و چه واقعهای افتاد.
بعد که آن خطبهی غراء را خواند و آفتابی ماهتابی را سر دست بلند کرد و با مردم آن جور احتجاج کرد، جبرئیل نازل شد: "الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ..." ،امروز پسندیدم اسلام را؛ تا او نبود نه اسلام مرضی خدا بود، نه نعمت تمام بود، نه دین کامل بود.
یک حدیث است اگر وقت باشد...
یک حدیث است کافی است. این حدیث حدیثی است که از جهت فن فقاهت و علم درایت، هر کس به قواعد رجال، به درایت حدیث، به روایت حدیث، محیط باشد، درک میکند چه حدیثی است. اولا: قلت وسائط، چون به حسب احتمالات ریاضی هر چه واسطه کمتر، حساب احتمالات ریاضی از جهت تخطی از واقع کمتر. این جهت اولی. جهت ثانیه: عظمت روات حدیث: علی بن ابرهیم -امام المفسرین والمحدثین، شیخ شیخ الطائفه الکلینی- عن ابیه - ابراهیم بن هاشم موثق به توثیق مسلم حتی از شهید در مسالک- عن ابن ابی عمیر- از اصحاب اجماع- از عمر بن اذنیه- موثق به توثیق همهی قدماء به عنوان عین ثقة وجه من وجوه الطائفه-. سند همچو سندی، عن ابی عبد الله علیه السلام. کیست مظروف؟ از این حدیث باید فهمید. قرآن را بخوان: "قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ". وقتی عفریت گفت: تخت بلقیس را حاضر میکنم قبل از این که از جایت برخیزی، این بیان خداست:" قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ" ، من آن قدرت را دارم و آن علم را که به قدری که پلک بالای چشمت، یا سلیمان، به پایین برسد، تخت بلقیس را حاضر میکنم. گفت و این کار را انجام داد.
حالا رأس و رئیس مذهب در مقام مقایسه، بیانش این است: "قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتَابِ". او گفت: عنده فقط "علم من الکتاب" است اما این عنده "علم الکتاب" است. الذی عنده علم الکتاب هو امیر المؤمنین. این جمله اشاره به آن آیه است. فقه حدیث این جاست. این است که عقل مبهوت میشود: "قُلْ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ". به کجا رسید که یک شاهد برای خاتمیت شد خدا، شاهد دوم شد علی مرتضی. "قُلْ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ". الذی عنده علم الکتاب هو امیر المؤمنین، وسئل عن الذی عنده "علم من الکتاب" اعلم ام الذی عنده "علم الکتاب"؟ بعد سؤال شد از امام: آن کسی که تخت بلقیس را به یک چشم به هم زدن حاضر کرد علم او بیشتر است یا علم علی که عنده علم الکتاب؟-این بیان ختم کلام است:- فقال: ما کان علم الذی عنده علم من الکتاب عند الذی عنده علم الکتاب؛ هرگز نبوده علم آن کسی که عنده علم من الکتاب است در مقابل آن کس که علم الکتاب نزد اوست الا به قدر ما تأخذ بعوضه بجناحها من ماء البحر؛ به قدری که یک پشه با بالش آب از دریا بردارد علم آن کسی که تخت بلقیس را به یک چشم بهم زدن حاضر کرد در مقابل علم علی این قدر است. این است.
چه بود این بحر بیپایان. وقتی موسی و خضر به هم رسیدند با آن غوغا، با آن علوم مکنونه، او مستغرق در تورات، او غرق در آن اسرار، یک وقت دیدند مرغی آمد کنار دریایی که هر دو نشستند، با منقار یک قطره برداشت انداخت یک طرف، یک قطره برداشت انداخت یک طرف، هم موسی ماند هم خضر، آنهایی که حلّال همهی مشکلات بودند واماندند. ملکی نازل شد، گفت: خواست به شما بفهماند که بعد از شما پیغمبری میآید، جانشینی دارد که علم تو که موسی بن عمرانی و علم تو که خضر نبی هستی و علم تمام اولین و آخرین در مقابل علم او به قدر این قطره به این دریاست.
تاریخ: 23-08-1390 شمسی، 17-12-1432 قمری
مکان: مسجد اعظم قم
پست های مرتبط با امیرالمومنین علیه آلاف التحیة والثنا

امشب هوای باغ نگاهم بهاری است
واژه به واژه کار دلم بیقراری است
باران و رود و چشمه و دریا قلم شدند
برگ درخت و بال ملک دفترم شدند
بیتابم امشب و تب شعری گرفته ام
با جمع شاعران شب شعری گرفته ام
.
.
.
سعدی! نگاه کن به رخش باز جان بگیر
ازباغ های نخل علی ((بوستان )) بگیر
حافظ! بیا و شاعر این بارگاه باش
یعنی((غلام شاه جهان باش و شاه باش))
پژواک بی نهایت خورشید نور او
ای مولوی زشمس جمالش بگو بگو...
((شیر خدا و رستم دستانم آرزوست))
چون نام رستم آمده اینبار وقت اوست
فردوسی! از شکوه نبردش چه دیده ای
آیا شجاعت علوی را شنیده ای؟!
قطبین عالم است سر تیغ ذوالفقار
از ضربه های دستش ((لا یمکن الفرار))
نیما! برای پیرهنش شعر نو بگو
از سادگیش از نمک و نان جو بگو
اواز هجوم زخم زبان خون به دل شده
سهراب! در مسیر علی آب گل شده
قیصر! میان کوچه علی سر به زیر شد
عمر گلش بگو چقدَر زود دیر شد...
پست های مرتبط با امیرالمومنین علیه آلاف التحیة والثنا
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام
علی علیهالسلام هادی امت
عن ابن عباس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: أنا المنذر وعلی هادی ـ و أشار بیده إلی علی و قال ـ: بک یهتدی المهتدون؛ من بیمدهندهام و علی هدایت کننده ـ و با دستش به علی علیهالسلام اشاره کرده، فرمودند: به واسطه تو هدایتشوندگان راه مییابند و هدایت میشوند.
ورود به شهر علم پیامبر صلی الله علیه و آله
عن علیّ علیهالسلام و ابن عباس و جابر بن عبدالله: قال صلیاللهعلیهوآله: أنا مدینة العلم و علیّ بابُها، فَمَن أراد العلم فلیأت الباب؛ من شهر علمم و علی دروازه آن، پس هر کس طالب علم باشد از دروازه آن وارد شود.
یاد علی علیهالسلام، عبادت
عن عایشة و ابن عباس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: ذکر علیّ عبادة؛ یادکردن از علی عبادت است.
حجت خدا بر بندگان
عن أنس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: أنا وعلی حجّة الله علی عباده؛ من و علی حجت خدا بر بندگانش میباشیم.
افتخار به علی علیهالسلام
عن جابر: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: إنَّ الله عزّوجلّ یباهی بعلیّ بن أبی طالب کّل یوم الملائکة المقرّبین حتی یقول: بخ بخ هنیئاً لک یا علی؛ خداوند با عزت و جلال هر روز بر فرشتگان مقربش به علی بن ابیطالب افتخار میکند. تا آنجا که میگوید: «به به! ای علی گوارا باد بر تو.»
جواز عبور از صراط
عن أبی بکر قال: سمعت رسول الله صلیاللهعلیهوآله یقول: لا یجوز أحدٌ الصِّراط إلّا مَنْ کَتَبَ لَه علی الجواز؛ احدی از پل صراط نمیگذرد جز کسی که از علی جواز عبور داشته باشد.
همراه با پیامبر در بهشت
عن عمر، قال: سمعت رسول الله صلیاللهعلیهوآله یقول لعلیّ: یا علیّ یَدک فی یدی تدخل معی الجَنَّة حیث أدخل؛ ای علی! روز قیامت در حالی که دست تو در دست من باشد وارد بهشت میشوی و من هر کجا که داخل شدم، وارد خواهی شد.
بهشت مشتاق دیدار امام علی علیهالسلام
عن أنس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: ثلاثة تشتاق إلیهم الجنّة: علیّ وعمّار و سلمان؛ بهشت در آرزوی دیدار سه تن به سر میبرد: علی، عمار و سلمان.
حق امام علی علیهالسلام بر عهده مسلمانان
عن جابر: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: حق علیّ بن ابیطالب علی هذه الاُمّة کحقّ الوالد علی ولده؛ حق علی بن ابیطالب بر مسلمانان چون حق پدر است بر فرزندش.
محبت امام علی علیهالسلام، نابودکننده گناهان
عن ابن عباس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: حبّ علیّ بن ابی طالب یأکل الذنوب کما تأکل النار الحطب؛ دوستی علی بن ابیطالب گناهان را میخورد چنانچه آتش، هیزم را.
دوستی امام علی علیهالسلام برائت از آتش
عن عمر بن خطاب: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: حبُّ علی براءةٌ مِنَ النار؛ محبت علی مایه دوری از آتش دوزخ است.
محبت امام علی علیهالسلام عمل صالح است
عن معاذ بن جبل: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: حبُّ علیّ بن ابیطالب حسنة لایضرّ معها سیّئةٌ، وبغضُه سیّئةٌ لاتنفع معها حسنة؛ محبت علی بن ابیطالب حسنهای است که با وجود آن، گناه زیان نمیرساند، و دشمنی او گناهی است که با وجود آن، هیچ عمل نیکی سودی نمیبخشد.
کامروایان رستاخیز
عن أمّ سلمة: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: علی وشیعته هم الفائزون یومَ القیامة؛ علی و پیروانش در روز قیامت رستگاراناند.
مَحرَم اسرار پیامبر صلی الله علیه و آله
عن سلمان: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: صاحبُ سرّی علی بن أبی طالب؛ صاحب سرّ من علی بن ابیطالب است.
بهترین راستگویان (صدیق اعظم)
عن داودبن بلال بن أجنحة: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: الصدّیقون ثلاثة: حبیبُ النجّار، وحزقیل مؤمن آل فرعون، وعلی بن أبی طالب، والثالث أفضلهم؛ صدیقین سه نفرند: حبیب نجار، حزقیل مؤمن آل فرعون، علی بن ابیطالب که از همه آنها با فضیلتتر است.
چون ستاره صبح میدرخشد
عن أنس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: علی بن أبی طالب یزهر فی الجنة ککوکب الصبح لأهل الدنیا؛ علی بن ابیطالب در بهشت میدرخشد چنان که ستاره صبحگاهی بر اهل دنیا میدرخشد.
علی علیهالسلام درِ آمرزش الهی
عن ابن عباس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: علیّ بن ابیطالب باب حطة، من دخل منه کان مؤمناً، و من خرج منه کان کافراً؛ علی بن ابیطالب باب حطه بنی اسرائیل است کسی که از آن در وارد شود مؤمن است و کسی که از او خارج گردد کافر است.
پیشوای اهل تقوا
عن عبدالله بن حکیم الجهنی: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: إنَّ الله عزوجل أوحی إلی فی علی ثلاثة أشیاء لیلة اُسری: إنّه سیّد المؤمنین، وإمام المتقین وقائد الغرّ المحجّلین؛ خداوندا! در مورد علی در شب معراج سه نکته را وحی فرمود: «این که او سید و سَرور مؤمنان و پیشوای پروا پیشگان و فرمانده سپید جبینان است.»
سهم علی از حکمت الهی
عن ابن مسعود: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: قُسِّمت الحکمة عشرة أجزاءٍ فأعطی علیّ تسعة وأعطی الناس جزءاً واحداً؛ حکمت به ده بخش تفسیم شده که نه جزء آن به علی اختصاص یافته است و یک بخش باقیمانده به بقیه مردم موهبت گردیده است.
علی علیهالسلام و قرآن
عن أم سلمة، قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: علیٌّ مع القرآن، والقرآن مع علیّ، لایفترقان حتّی یردا علی الحوض؛ علی با قرآن است، و قرآن با علی است، و از یکدیگر جدا نمیشوند تا آنکه در روز قیامت کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
معیار ایمان و نفاق
عن أبیذر: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: علیّ بابُ علمی، ومبیّن لاُمّتی ما أرسلت به من بعدی. حبّه ایمانٌ، وبغضه نفاق، والنظر الیه رأفة ومودّته عبادة؛ علی دروازه دانش من است، و پس از من، تبیینکننده رسالتم (دین خدا) برای امتم خواهد بود؛ دوستیاش ایمان و دشمنیاش نفاق و دورویی است، و نگریستن به رخسارش از روی رأفت و مودت، عبادت است.
برتری ایمان علی علیهالسلام بر هر ایمانی
عن عمر بن الخطاب: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: لو أنَّ السماوات والأرض وضعتا فی کفّةٍ و ایمانُ علیّ فی کفّة لرجح ایمانُ علیّ؛ اگرآسمانها و زمین را در یک کفه ترازو بگذارند و ایمان علی را در کفه دیگر، بیشک ایمان علی از آن سنگینتر خواهد بود.
عبادت بدون ولایت امیر مؤمنان علیهالسلام اثری ندارد
عن علی بن ابیطالب علیهالسلام: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: لو أنَّ عبداً عَبَداللهَ مثل ما قام نوح فی قومه، وکان له مثل اُحد ذهباً فأنفقه فی سبیل الله، ومُدَّ فی عمره حتی یحجّ ألف عام علی قدمیه، ثم قتل بین الصفا والمروة مظلوماً، ثمَّ لم یوالک یا علی، لم یشمَّ رائحة الجنّة ولم یدخلها؛ هرگاه بندهای خدا را به مدت عمر نوح که در میان قومش قیام کرد [نهصد و پنجاه سال] به عبادت خدا بپردازد، و به مقدار کوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق کند، و بر فرض به قدری عمر کند تا بتواند با پای پیاده هزار سال حج به جا آورد، و بعد (دربهترین مکان) بین صفا و مروه به ناحق کشته شود، اما ولایت تو را قبول نداشته باشد بوی بهشت به مشام او نمیرسد و داخل آن نمیشود.
اگر در دل همه، مهر علی علیهالسلام بود
عن ابن عباس: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: لو اجتمع الناس علی حبّ علی بن أبی طالب لما خلق الله عزّوجلّ النّار؛ اگر مردم بر محبت علی بن ابیطالب اتفاق داشتند خدای بزرگ، آتش دوزخ را نمیآفرید.
دشمن علی علیهالسلام غیر مسلمان است
عن معاویة بن حیدة: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: من مات و فی قلبه بغض علی بن أبی طالب فَلْیَمُتْ یهودیاً أو نصرانیّاً؛ هر که بدرود حیات گوید و در دلش دشمنی علی بنابیطالب باشد پس بایست یهودی یا نصرانی از دنیا رخت بربندد.
علی علیهالسلام همانند سوره اخلاص است
عن حذیفة: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: مَثَل علی بن أبی طالب فی الناس مثل«قل هو الله أحد» فی القرآن؛ مَثَل علی بن ابی طالب در میان مردم مَثَل «قل هو الله احد» در قرآن است.
بهترین انسان
عن حذیفة: قال رسول الله صلیاللهعلیهوآله: علیّ خیر البشر فمن أبی فقد کفر؛ علی، برترین انسان است؛ هر که نپذیرد، کافر است.
پست های مرتبط با امیرالمومنین علیه آلاف التحیة والثنا

خیزید و ببینید تجلای خدا را
در بیت ولا مشعل انوار هدا را
آن عبد خدا وجهه ی معبودنما را
رخسار علی ابن جواد ابن رضا را
در نیمـه ذیحجـه نـدا داد منـادی
تبریک که آمد به جهان حضرت هادی
****
پیچیده در امواج فضا بوی محمد
گویند خلایق سخن از خوی محمد
بینید عیان طلعت دلجوی محمد
در آینه ی روی علی روی محمد
الحق که جواد ابن رضا را پسر آمد
بـر ابـن رضا، ابن رضای دگر آمد
****
دل خانه و چشم همه فرش قدم او
لبریز شده ظرف وجود از کرم او
آورده حرم سجده به خاک حرم او
صد حاتم طایی است گدای درم او
از پاره ی دل در قدمش گل بفشانید
عیدی ز رضا و ز جوادش بستانید
****
ای طلعت زیبای تو خورشید هدایت
ای گوهر رخشنده ی نه بحر ولایت
ذات ازلی را ازل دست عنایت
فضل و کرم و جود تو را نیست نهایت
بـودنـد امامان همـه هادی ره نـور
بین همه نام تو به هادی شده مشهور
****
هنگام سخن بوسه ی عیسی به لب تو
با یاد خدا سال و مه و روز و شب تو
دلهای محبان خدا در طلب تو
نام تو علی آمد و هادی لقب تو
چارم علی از آل رسول دو سرایی
قرآن روی دست جواد ابن رضایی
****
ای روح دعا از نفس گرم تو زنده
بر اشک دعای تو اجابت زده خنده
تو عبد خداوندی و خلقی به تو بنده
صورت به روی پات نهد شیر درنده
جنت گل روییـدهای از فیض نـگاهت
رضوان چو یکی سائل بنشسته به راهت
****
ما نور ولایت ز کلام تو گرفتیم
ما وحی خدا را ز پیام تو گرفتیم
ما کوثر توحید ز جام تو گرفتیم
ما خط خود از مشی و مرام تو گرفتیم
تا صبح جزا رو به روی خاک تو داریم
ما جامعه را از نفس پـاک تـو داریم
****
تو گوهر نه بحری و دریای دو گوهر
سرتا به قدم حیدر و زهرا و پیمبر
بوسیده جوادت چو کتاب الله اکبر
هم یوسف زهرایی و هم بضع? حیدر
هم طاهری و هم نسب از طاهره داری
هم در دل هر دلشده یک سامره داری
****
عیسی دمی و فیض دمت باد مبارک
در دید? هستی قدمت باد مبارک
هر لحظه به خلقت کرمت باد مبارک
تجدید بنای حرمت باد مبارک
کردم چـو بـه دیـدار رواق حرمت سیر
دیدم که در این خانه عدو شد سبب خیر
*****
زیبد که به پای تو سر خویش ببازیم
بر صحن تو و قبر و رواق تو بنازیم
در نار حسد خصم حسودت بگدازیم
این کعب? دل را همه چون کعبه بسازیم
تا کور شود دشمن و تا دوست شود شاد
گردیـد دوبـاره حـرم پـاک تـو آبـاد
*****
ای سامرهات کرب و بلای دگر ما
بر خاک درت تا ابدالدهر سر ما
وصف تو دعای شب و ذکر سحر ما
مهر تـو بـه بـازار قیامت ثـمر ما
عالم بـه ولای تو ننازد به چه نازد؟
«میثم» به ثنای تو ننازد به چه نازد؟
پست های مرتبط با حضرت هادی علیه آلاف التحیة والثنا
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم
مثل خورشید گرفتار شب تار شدم
مرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم
این هم از غربت من بود که ناچار شدم
من نمی خواستم علّت دلواپسیِ ِ
معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم
من بدهکاری خود را به همه پس دادم
به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم
من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه
با تو همسایه دیوار به دیوار شدم
کاش می شد بنویسم کفنی برداری
کفنی نیست اگر،پیرهنی برداری
علی اکبر لطیفیان
سلام
احادیث کتاب عقل و جهل برای آنان که می خواهند بیشتر بخوانند که به علت زیاد بودن در ادامه مطلب آمده است.
شرح هایی هم که نوشته شده، نمی دونم مال چه کسی هست؟

امشب از ناله ی من سوخته جان ها مادر
عاقبت سر شده تلخی زمان ها مادر
نفسی مانده مرا روضه بخوانید امشب
که هنوز است بر این شانه نشان ها مادر
آخرین گریه کن روضه ی زینب بودم
شاهد قافله سالار کمان ها مادر
شاهد سر زدن عمه به چوب محمل
شاهد هلهله ی پیر و جوان ها مادر
مردمانی که نوشتند بیاییم آن جا
خنده کردند به ما خنده همان ها مادر
ناکسانی که سر سفره ی ما سیر شدند
ریختند از کف خود تکه ی نان ها مادر
آه از کوفه و سر های به نیزه مانده
وای از شام از آن زخم زبان ها مادر
کوچه گردی نوامیس خدا را دیدم
در هجوم همه ی سنگ پران ها مادر
عمه ی کوچک من رفت ز دستم آن جا
با رخ سوخته از شعله ی آن ها مادر
آه از کوفه و زنجیر و نگاه بی شرم
وای از شام و از آن چشم چران ها مادر
پست های مرتبط با حضرت باقرالعلوم علیه آلاف التحیة والثنا
دیگر اشعار در مدح و مرثیه اهل بیت علیهم السلام
نظرات ()